
تقدیم به کوچکترین عضو ستاد مرضیه عزیز .... تولدت مبارک
سیب قرمزه . خورشید زرده . آسمون آبیه . برگ سبزه . ابر سفیده . سنگ قهوه ایه .
چیزای زیادی تو دنیا وجود داره . آدمای زیادی توی دنیا زندگی می کنن . رنگ های زیادی هم توی دنیاست و هر کدوم شکل مخصوص خودشو داره . گل هایی که تو یه باغ هستن رنگ های مختلفی دارن با این حال اونا با همدیگه خوشبختن . پرنده های جنگل رنگ های مختلفی دارن با این حال با همدیگه خوشبختن . تو دنیای ما آدما رنگ های مختلفی دارن اما اونا فقط گاهی با هم خوشبختن . رنگ ها مهم هستن چون دنیای ما رو قشنگ تر می کنن اما مهمتر از رنگ ها اون چیزاییه که ما احساس می کنیم و فکر میکنیم و در نهایت انجام می دیم . رنگ روی هر چیزیه ولی احساس در درون چیزهاست . رنگ چیزیه که با چشم می بینیم اما دوست داشتن چیزیه که با قلب احساس می کنیم .
سعید - فریبا - فرشیده - کیانوش - غروب - امید - رضا - سبا - مسعود
مسعود عزیز، بهار حضور متینت خجسته
گویند که هر انسانی بر این خاک تصویری ست مجسم از مفاهیم الهی مجرد که زمینیان راست نمودی محقق
حال ما را عزیزی ست مسعود، شکرمان به درگاه حق شود مقبول که زحسن وجودش گشته ایم مشعوف
اوست از فرشتگان سمائی برتر، پرتوی مهر در قبالش کهتر و گل های جنت ز جمالش پرپر
دریای زلال سرشتش عمیق، تار و پود ابریشمین باطنش نجیب و سرای فطرتش زیباترین جمیل
دیدار او لذت اوج پرواز پرندگان، آغوش گرمش مامن امن پناهندگان و اوست نمود لطافت پرهای فرشتگان
مرضیه، سبا/ سعید، کیا، غروب، امید و رضا


کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنیم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟ ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گوییم؟ ای ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفیع ترین قله ی احساسمان قرار داده و با تمام وجود فریاد بر می آوریم که روشن ترین فرداها تقدیم تو باد.

گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند در بهترین روز تاریخ زیباترین هدیه اش را به ما داد. کودکی که اکنون تنها استاد شهیر و فرهیخته ی ستاد ماست. آری فرهیخته فرشیده را میگوئیم که از نوادر روزگار است و ما به همین مناسبت شعری بهر ایشان سروده ایم بس وزین: یه توپ دارم قلقلیه همیشه کثیف و گلیه میندازم هوا زمین می ره یه راس تو زیر زمین می ره من این توپو نداشتم از بس که داد کشیدم تو سر خودم کوبیدم شیطون ازم ترسیده این توپو برام خریده "این شعر به همراه گلی ترین توپ دنیا تقدیم تو باد"

مرضیه...سبا/ غروب...امید... رضا و مسعود

سلطان قلبم، تنها نه به خاطر بهشتی که زیر پای توست، به خاطر شور بالغ خدا گونی ات؛ نه بخاطر نسلی که زاده ی توست، بخاطر گوهر دردانه ی حیا وو نجابت ات؛ نه به خاطر لالایی های دلنوازت، بخاطر کولاک گذشت و ایثارت؛ نه به خاطر سرشت مهرآگین ات، بخاطر راز فاخر و زیبای مادریت؛ نه بخاطر سرسبزی قلب پاکبازت، بخاطر ترک برداشتن بلور نگاه نگرانت؛ نه به خاطر زیبایی خیالت یا تردی روح دلنوازت، به خاطر آتشفشان پرگداز سوختن و ساختن ات و نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابریت، به خاطر هر آنچه به من دادی یا ندادی تو را می ستایم، دوستت دارم، برتو می بالم و مغرورانه منتت را می کشم.
مادرم روزت مبارک

تقدیم به مهربانترین، خواستنی ترین و دوست داشتنی ترین مخلوق آفریدگار
ای تمامی دلبستگی ها، ای معنای همه ی لحظات از دست رفته و نیامده ی زندگی و ای بیکران ترین دریای محبت به تو و به همه ی خوبی هایت عادت کرده ایم.
ای تنها دلیل برای طراوت وجود خسته، ای عمق سبزترین نگاهها و ای زلال معصوم، تو را با تمامی احساسمان عجین ساخته ایم و اکنون حتی یک لحظه نبودنت دردی طاقت فرسا را برایمان به ارمغان می آورد.
ای که همیشه آغوشی از عشق در کوله بارت پنهان داری، ای که طلوعی تازه در میان این غروب های پی در پی تکرار هستی و ای که طعم شیرین نامت را همواره به همراه می آوری، در حجم سکوت تمامی لحظه های دوری تو، میان حیاط دل به انتظار باران مهربانی ات مینشینیم و صبر می کنیم تا دوباره در آینده ای نزدیک صدای قدمهای استوارت را از پشت در خانه ات که در اعماق قلب و جانمان قرار گرفته، بشنویم.
فریبا، فرشیده،مرضیه، سعید، کیا، غروب، امید، رضا و سبا
لباس شماره ده یونتوس منتظرته... زودی برگرد.

قشنگ ترین لباس هایم را به تن کردم و مقابل آینه ایستادم. "آیا به اندازه ی کافی برای استقبال از او آماده هستم؟ چه شکلی ست؟ آیا به من شباهتی دارد؟" و سوالی بیش از همه ذهن من را درگیر کرده بود: "آیا او به من علاقه ای خواهد داشت؟" قابل باور نبود... بعد از سالها می آمد و روی لغت بی انتهای تنهایی خط می کشید.
باران می آمد. دیگر تحملم تمام شده و کاسه ی صبرم لبریز شده بود. قلب کوچکم به سرعت می تپید و با تمام وجود غصه می خوردم که چرا تا مدتها نمی توانم او را در آغوش بگیرم. بدون اعتنا به مخالفت اطرافیانم از خانه خارج شدم و زیر باران پا به کوچه ای گذاشتم که دیگر بوی بهار می داد.
آنقدر زیر باران ایستادم که همه ی لباسهایم خیس شده بودند ولی وقتی از دور آمدن او را دیدم، ترسی تمام وجودم را فرا گرفت. نمی دانم چرا ولی دیگر نمی توانستم همانجا بایستم. با سرعت تمام به خانه برگشتم.
در باز شد، او آمد و از همان لحظه خنده و عشق را به قلب من هدیه کرد و تا امروز، هر ثانیه رنگی جدید به زندگیم بخشید.
عزیزترین موجود خدا... معنای واقعی کلمه ی عشق... خواهر عزیزم... تولدت مبارک.
سلام!
سبا بازگشت (قربون ادب و هنر خودم برم...) بعد بزرگترين غيبت تاريخ (البته بعد از غيبت امام زمان (عج)) سبا بالآخره يه وقتي براي وب نويسي پيدا كرد.
باور كنيد كه اصلا وقت نداشتم و ندارم. نه اينكه از 11 مرداد نشسته باشم خرخوني بكنمااااااا... من اصلا آدم اين حرفا نيستم ولي اينترنت اومدن، آپ كردن و كامنت دادن خيلي وقت مي خواد.
ولي باور كنيد تو اين مدت ازتون دور نبودم. زير سايه ي مامان وبلاگباز و اينترنت گردمون از حالتون باخبر مي شدم.
توي اين مدت هم نه داستاني نوشتم (با معذرت خواهي ويژه از دايي محسن)، نه متني، نه شعري... اصلا به طوركل از هرچي دوست دارم عقب موندم.
براي اين دفعه هم يكي از داستان كوتاهامو مي ذارم كه زياد خوب نيست ولي وقت بازنويسي شو اصلا نداشتم. قصدم از اين پست فقط دور نموندن از شما دوستاي گلمه.
انتخاب
"بالاي پله ها ايستاده بود و خودش را نگاه مي كرد. پاهايش مي لرزيد. انتخاب بزرگي بود ولي مي دانست كه همه چيز را خودش تعيين مي كند. نوري كه از لاي در مي آمد، تنها روشنايي راه پله ي تنگ و طولاني بود.
چطور از اين تاريكي نمي ترسيد؟
داشت از پله ها پايين مي رفت. اي كاش فقط براي يك لحظه بر مي گشت تا مي توانست از روبرو نگاهش كند. موهاي مشكي و بلندش را پشت سر بسته بود و برعكس الان و هميشه خيلي مرتب به نظر مي رسيد.
چقدر بريده بريده نفس مي كشيد!
هنوز هم بالاي پله ها ايستاده بود و خودش را نگاه مي كرد. بايد تصميمي مي گرفت. يا بايد مانع رفتنش شده و زندگي جديدي را تجربه مي كرد، يا همينطور مي ايستاد و اجازه مي داد كه دوباره همان زندگي قبلي را تكرار كند. تنها كافي بود صدايش بزند تا همه چيز تغيير كند؛ گذشته تكرار نمي شد و او ديگر اينجا نبود. دوباره با من ميان پله ها يكي مي شد.
چقدر لحظه هاي بدي بود.
روي يكي از پله ها نشست. شانه هاي ظريفش تكان مي خوردند. داشت گريه مي كرد. اين ناراحتي باعث رقم خوردن كل سرنوشتت شده بود ولي الآن قدرت تغيير دادن آن را داشت. بايد بين گذشته و آينده يكي را انتخاب مي كرد. شايد حتي مي توانست مانع مرگ زود هنگامش شود. حالا او هم قادر به كنترل اشكهايش نبود.
چه بي صدا گريه مي كرد!
به ياد گذشته و تمام اتفاقاتش افتاد. لحظه هاي شاد و غمگيني كه به تك تكشان عشق مي ورزيد. آيا قدرت اين را داشت كه براي بدست آوردن لحظه ها و يا شايد حتي سالهايي جديد، آنها را زير پا بگذارد؟ دو حس قوي در وجودش در حال جنگ بودند. حال بدي داشت.
صداي قلبش را مي شنيد.
بلند شد و دوباره به راه افتاد. داشت به انتهاي پله ها مي رسيد. فرصت زيادي نداشت. زير لب حرفهايي مي زد. كاش صدايش را مي شنيد يا بياد مي آورد كه چه گفته است. از او فاصله ي زيادي داشت. اصلا به پشت سر نگاه نمي كرد.
تصميمش را گرفته بود.
بر گشت و به سمت در نيمه باز رفت. احتياجي به فرصت بيشتر نداشت. منتظر مي ماند تا برايش تصميم گيري كنند. صبر مي كرد تا بفهمد به جهنم خواهد رفت يا بهشت منزل جديدش خواهد بود. هر چه بود ديگر تمام شده بود يا شايد هم تازه زندگي جديدي پيش رويش داشت. هيچ چيز از آينده نمي دانست. احساس رهايي مي كرد.
ضرر نكرده بود.
س.م."
راستي::::::: تو رو خدا واسم دعا كنيد. امتحاناي ترم شروع شده و من وضعم خيلي خرابه. (بابا تهديد كرده كه اگه نمره هام خوب نشه، گوشيمو ازم مي گيره) شديدا محتاجم به دعاتون...

حتي اگر بميرم پيروزم.ســــــــــــــــــبا
سلام
حال و احوالتون چه طوره؟ خوش مي گذره؟ من بالآخره برگشتم. انقدر دلم براي اينكه بيام اينجا و چرت و پرت بنويسم تنگ شده بود كه نگو...
بذار خودمون رو تحویل بگیریم:
این پست رو به مهسای گلم خواهر مهربونم تقدیم می کنم که عشق سریالای ترکیه...
زندگي خيلي ساده مي گذره؛ خيلي يكنواخت. همش با خودم فكر مي كردم اگه اساس كشي كنيم، كلي كار و بدبختي مي ريزه سرم ولي هيچ اتفاق خاصي نيفتاد. هنوز زندگي كسل كننده س. فقط فرقش اينه كه لوكيشنش عوض شده.
بگذريم؛ اينروزا يه سريال خيلي خيلي قشنگ از كانال D تركيه پخش مي شه. خيلي خيلي قشنگ! اسمش گنجو (به تركي: Genco _ به انگليسي: Genjo ) ه.
"گنجو اسم يه پسره كه فكر مي كرده كل خانوده شو تو زلزله از دست داده تا اينكه يه روز تو خيابون خواهرش، گولاي (Gulay) رو مي بينه ولي بعد از اينكه مي ره باهاش حرف مي زنه و تعقيبش مي كنه، مي فهمه كه اون حافظه شو از دست داده و داره با يه خانواده ي نسبتا ثروتمند زندگي مي كنه. در حال حاضر خواهرشو اوزگه (Ozge) صدا مي كنن.
براي اينكه خواهرشو زياد ببينه و زير نظر داشته باشه، مي ره و توي دانشگاهي كه خواهرش درس مي خونه، به عنوان سرايدار كار مي كنه.
گنجو قبل از اينكه زلزله بياد و خانواده شو از دست بده، يه پيانيست خيلي ماهر بوده. اتفاقا توي اين دانشگاه يه دختر جوون در حال تحصيل در رشته ي موسيقي (تخصص پيانو) ست كه دوستي خيلي نزديكي با اوزگه داره و اسمش پينار (Pinar) ه.
پينار كم كم به راز گنجو پي مي بره و عاشق گنجو مي شه (گنجو هم) ولي پينار يه باباي خيلي سختگير و يه خواستگار خيلي سمج و البته مورد علاقه و توجه پدرش داره كه بعلاوه ي كمرويي گنجو، سد اين عشق شدن."
اين بود اصل مطلب اين پنج قسمتي كه از اين سريال داده.
من اصلا نمي دونم كه چرا انقدر اين سريالو دوست دارم. شايد بخاطر اينه كه گنجو حسابي سوپرمن و جنتلمنه و گذشته از كمرويي بيش از حدش، هيچ عيبي نداره و هر جا پينار يا اوزگه تو دردسر مي افتن، ييهو سر و كله ش پيدا مي شه و مي گه "شِزِم!!!!" يا شايد هم بخاطر اينه كه كارگردانش، كارگردان سرياليه كه قبل از اين مي ديدم و خيلي دوستش داشتم. حالا بخاطر هر چي كه هست، من خيلي از اين سريال خوشم مياد. به شما هم پيشنهاد مي كنم: اگه ماهواره ي ترك دارين، حتما و حتما سه شنبه ها ساعت نه شب، گنجو رو از دست ندين.

حتي اگر بميرم پيروزم.سبا

روز مادر رو به همه ي مادراي گل ايران و مهمتر از همه به مادر و مادربزرگ و خاله هاي گلتر خودم تبريك مي گم.
انشاالله كه صد و بيست هزار سال سرحال و سلامت مادر ما باقي بمونيد.
فداتون
ببين از تو چه پنهون دلم هواتو كرده
هواي صحبتاي تو آشنا رو كرده
مي خوام هزار و يك شب بشينم پاي حرفات
نگاهم رو بدوزم به اون غنچه ي لبهات
ببين از تو چه پنهون قشنگ نازننيم
نمي خوام، نمي تونم كه دوريتو ببينم
تو چشماي قشنگت يه آسمون ستاره س
تبسم روي لبهات برام عمر دوباره س
از تو چه پنهون كه شبا تو به خوابم مياي
بنده نوازي مي كني به سراغم مياي
دل منو با خود مي بري تو به شهراي دور
تو قصر رويا مي شوني تو يه دنياي نور
اگه مثل يه سايه برات باري نباشم
مي خوام حتي يه لحظه ازت جدا نباشم
مي خوام تو باغ چشمام گل روي تو باشه
توي خلوت دستام سر زلف تو باشه
الهي بموني هميشه واسه ي من
تويي دار و ندارم تو موندي واسه ي من
از تو چه پنهون كه شبا تو به خوابم مياي
بنده نوازي مي كني به سراغم مياي
دل منو با خود مي بري تو به شهراي دور
تو قصر رويا مي شوني تو يه دنياي نور
(اينكه چرا اين شعرو نوشتم يه رازه، فقط بين من و مامان فري.
قربونت برم الهي)
حتي اگر بميرم پيروزم.مخلص هميشگي مامان فري


سلام.
اين داستان كوتاه رو خودم نوشتم.
لطف كنيد و بعد از خوندن حتما و حتما نظرتون رو راجع بهش بنويسيد.
راستي: مرگ غم انگيز بانوي گلها و دلها "مهستي" عزيز رو به همه ي فارسي زباناني كه به آهنگهاي اين خواننده ي محبوب علاقه داشتند، تسليت مي گم. روحش شاد، يادش گرامي باد.
" امير بي توجه به تمام دنيا كف راهروي سرد بيمارستان و جلوي در بخش مراقبتهاي ويژه، چهارزانو نشسته بود. اين انتظار تا كي به طول مي انجاميد؟ او كي دوباره مي توانست كه صورت بشاش و لبان هميشه خندان مريم را ببيند؟ كي مي توانست زندگيش را با او رنگي دوباره بخشد؟ مهم تر از همه اينكه كي از اين بلاتكليفي و ترس خارج مي شد؟ او حتي سوگواري بر سر قبر تنها اميد زندگيش را به چنين وضعيتي ترجيح مي داد. نمي توانست شاهد ذره ذره از بين رفتن مريم باشد."
چند بار ديگر سراسر متن كوتاهي را كه به داستانش اضافه كرده بود، خواند. كلمات "كي"و "دوباره" چند بار تكرار شده و از نظر جمله بندي مشكلات زيادي در آن ديده مي شد ولي او اصلا حوصله ي تصحيح يا بازنويسي همين متن كوتاه را نداشت. هيچ يك از كارهاي اين داستانش را به تنهايي انجام نداده بود. معمولا يا امير مي نوشت و او اصلاح مي كرد و يا بر عكس.
راستي امير كجا بود؟
با بي حوصلگي و كسالتي كه اندازه نداشت از جايش برخاست و بدنبال امير يا مريم گشت. مي دانست كه نبودن آنها اصلا امر عجيبي نيست. آن دو معمولا بدون اطلاع قبلي غيبشان مي زد و دوباره پيدايشان مي شد. خيلي مزاحم بودند. همخانه هاي قبليش هيچ گاه به اين اندازه براي او مشكل و زحمت ايجاد نمي كردند. دلش براي اشكان يك ذره شده بود. اي كاش همين الآن به او سر مي زد.
چند بار با صداي بلند امير را صدا زد ولي جوابي نشنيد. هر گاه به او احتياج داشت، غيبش مي زد. در حالي كه حتي حوصله ي خودش را هم نداشت، بر روي كاناپه ي قديمي و ناراحتش دراز كشيد و در عرض چند ثانيه خوابش برد.
چشمانش را كه باز كرد، هوا تاريك شده بود. عينكش را به چشمش زد و نشست. امير كه در گوشه اي از اتاق نشسته و در حال نوشتن بود، سرش را از روي كاغذ بلند كرد و با لحن آرام و يكنواخت هميشگي خودش گفت": تا كي مي خواي قسمت بيمارستان رو كشش بدي؟ مريم زود حالش خوب شد. چرا اينجوري مي كني؟ اين قسمت آخر رو عوضش كردم. من هيچ وقت پشت در نشستم و هيچ وقت هم آرزوي مرگ مريم رو نكردم."
جوابش را نداد. اين روزها امير خيلي اذيت مي كرد. چرا هيچ وقت نمي خواست درك كند كه اين داستان متعلق به اوست، نه به امير؟ امير هر چه مي خواهد بنويسد. او بدون شك متون را تغيير خواهد داد. اين داستانهاي هندي مخاطب جذب نمي كند.
از جايش بلند شد و در حالي كه پاهايش را به سختي روي زمين مي كشيد، به سمت كتابخانه رفت. كتاب "............" را برداشت. حتي خواندن داستان اشكان هم به او انرژي مي داد. هنوز چند دقيقه از خواندن كتاب نگذشته بود كه صداي اشكان را بالاي سرش شنيد.
_ اين شخصيت جديدت رو نمي پسندم. نمي ذاشت بيام تو. حسوده.
_ امير رو مي گي؟ مي دونم. بيخيال، خودت چطوري؟
_ خوبم. چرا اين كتاب جديدتو تموم نمي كني؟ شد دو سال و چهار ماه.
_ تمومش مي كنم. همين امروز ، فردا. از فرانك چه خبر؟
_ تو كه مي دوني. صفحه ي آخر كتابتو نگاه كن. تركم كرده. نمي خواي يه كاري واسم بكني؟
_ نه. بعد از مرگ من افراد زيادي براي اين كار پيش قدم ميشن.
_ اون موقع فايده نداره.
_ امير كو؟
دور و برش را نگاه كرد. امير نبود. تنها دسته اي برگه روي ميز قرار داشت.
_ اشكان، اون برگه هارو بهم مي دي؟
_ "كاش دنياي همه مثل دنياي امير زيبا بود!!" جمله ي آخرشه. مثل اينكه كتابو تموم كرده.
در حالي كه به سختي از جايش بلند مي شد و به سمت آشپزخانه مي رفت، فرياد زد": بيجا كرده. همشونو بنداز تو سطل آشغال. من از اين داستاناي زرد نمي نويسم. زندگي شيرين مي شود.... بشين يه قهوه بيارم، بخوريم."
اشكان جواب نداد. قهوه ها را كه برد، او ديگر در اتاق نبود. دسته ي برگه هايي كه امير نوشته بود هم در سطل زباله خودنمايي مي كرد. قهوه و ورقهاي چرك نويس را روي ميز گذاشت و تا صبح نوشت.
"پشتش را به آن بيجان ترين مكان دنيا كرد و به سوي آينده اي مجهول روانه شد. هيچ نمي دانست كه در اين دنياي بزرگ بدون مريم چگونه بايد زندگي كند. دو نفر از بهترين دوستانش او را در راه رفتن و هر لحظه دورتر شدن از تنها اميد زندگيش ياري مي كردند. خداوندا اين چه دنيايي ست؟"
از كشتن مريم كاملا راضي بود ولي به هيچ وجه طاقت تحمل فريادهاي امير را نداشت. چرا نمي پذيرفت كه داستان بايد اينگونه تمام شود؟
_ تو حق چنين كاري رو نداري. من زنمو دوست دارم. چرا نمي فهمي؟ چطور از من توقع داري اينطوري زندگي كنم؟ اگه انقدر بي احساس نبودي و مثل همه ي مرداي ديگه ي دنيا زن گرفته بودي، انقدر راحت يه همچين كاري نمي كردي. به من نگاه كن... نگام كن... من تمام زندگيم مريمه چون تو خواستي؛ تو نوشتي. حالا چطور اونو از من مي گيري؟
امير وسط اتاق ايستاده بود و با صداي بلند فرياد مي كشيد ولي او حتي پلك هم نمي زد. كتاب بايد با مرگ مريم تمام شود. بخاري با آخرين توانش مي سوخت. امير كه ديگر اعمالش دست خودش نبود، توده ي برگه هاي روي ميز را برداشت و بيست صفحه ي آخر آن را درون بخاري انداخت و قبل از اينكه او بتواند هرگونه عكس العملي نشان دهد، دست مريم را كه همان لحظه از آشپزخانه بيرون آمده بود، گرفت و به سرعت از خانه خارج شد. دوباره همه ي زحمتهاي او را به باد داده بود.
ورقهاي سالم را برداشت و نگاه كرد. بايد دوباره از مريضي ناگهاني مريم مي نوشت ولي اهميتي نداشت. او مي توانست تنها با يك شب بيخوابي اين جاي خالي را پر كند.
.
.
.
.
تنها نامش باعث مي شد كه ناشر كتاب را قبول كرده و با خيال راحت آن را به چاپ برساند. كتابهايش مدت زمان زيادي در ارشاد نمي ماند و خيلي زود به فروش مي رسيد. او يك نويسنده ي موفق بود. اين داستانش نيز با سرعت و موفقيت ديگر كتابهايش به چاپ و فروش رسيد.
كنار بخاري نشسته بود، چاي مي نوشيد و فكر مي كرد. "چرا اين چند روز از امير خبري نبود؟ او كه نمي توانست بلايي بر سر خودش بياورد. پس كجا رفته بود؟" باورش نمي شد ولي دلش براي امير تنگ شده بود. تمام مدت به او فكر مي كرد. اين روزها حتي اشكان هم به سراغش نمي آمد. به نقطه اي نا مشخص خيره شده بود و به امير مي انديشيد كه ناگهان در باز و شوهر عزادار مريم وارد شد . خيلي لاغر شده و در اثر گريه كردن چشمانش ورم كرده بود. هنوز سياه بر تن داشت و حداقل ده سال پيرتر به نظر مي رسيد.
_ واي امير! كاش از خدا يه چيز ديگه خواسته بودم. كجا بودي؟ فكر كردم براي هميشه ولم كردي و رفتي.
امير بدون اينكه جوابي به او بدهد، مقابلش ايستاد و با التماس گفت": خواهش مي كنم. فقط يه صفحه بنويس. براي من بنويس. بنويس كه يه اشتباه بوده. مگه همه چيز رو تو صحنه اي كه مريم رو تو گور گذاشتن تموم نكردي. فقط يه صفحه بنويس كه بعدش تكون خورد. بنويس. خواهش مي كنم. اگه اينو نمي نويسي پس بنويس كه منم از غصه سكته كردم و مردم. چرا فقط نگام مي كني؟ بنويس ديگه. جوابمو بده. مي نويسي؟ يه جمله بنويس. بنويس امير هم مرد. مگه سخته؟ بيا بگير. اين برگه، اينم مداد. مي گم بنويس. نگام نكن. بنويس..."
.
.
.
.
چند روز بعد، جسد نويسنده ي محبوب را در حالي كه چاقويي در قلبش فرو رفته بود و ورقي كنار جسدش قرار داشت پيدا كردند.
روي برگه نوشته شده بود: "مريم مرده است؛ همين و بس."
حتی اگر بمیرم پیروزم.س.م.

