كتابخانه ي عجيب

بر باد رفته قسمت آخر

سلام

واقعا باید منو به خاطر این تاخیر دو ماهه ببخشید. من دقیقا از همون روزی که پست پیشو نوشتم تا حالا وضعیت روحیم خراب بوده. راستشو بخواین می خواستم با دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کنم و دیگه ننویسم ولی چند چیز دوباره منو به اینجا برگردوند (الآن تو دلتون می گید چه بد) اولیش سالار عزیز بود که با حرفهاش حالمو بهتر کرد دومیش پانتی جون بود. سومیش هم یه خانومی به نام مهتاب بود. ایشون یه میل به من زدن و گفتن که به ادامه ی خلاصه ی من برای تحقیقشون احتیاج دارن. اونموقع فکر کردم که بیشتر از یک ساله که دارم تلاش می کنم که این وبلاگ برای بقیه و برای خودم مفید باشه حالا که یه کم به این هدف رسیدم می خوام اینجا که تنها راه آزادی فکرمه ببندم و دوستای حضوریم مثل سمیرا ی عزیزم هم خیلی کمکم کردن که اعصابم سر جاش برگرده.  پس دوباره باید تحملم کنید (البته می دونم مجبور نیستید)

حالاااااااااااااااااااا ادامه ی داستان :

البته دوباره می گم  : کسانی که کتاب را خوانده اند ایراد نگیرند این تنها خلاصه ای بدون جزییات از کتاب است و  نوشته ی یک ناوارد ( یعنی من ).

بر باد رفته ( قسمت آخر )

اثر مارگارت میچل

رت زندگی سراسر پول و خوشی را برای اسکارلت ایجاد کرده و اسکارلت در طول زندگی هیچ گاه اینقدر احساس خوش بختی نکرده است ولی هنوز عشق اشلی در قلبش می تپد.

بونی بلو باتلر به دنیا می آید و رت در ذهنش نقشه هایی را برای آینده ی بونی می پروراند. رت باتلری که از ابتدای جوانی تا به حال منفور همگان بوده به یکباره به آدمی شریف و پایبند به سنت ها تبدیل می شود (البته فقط در برابر مردم) تا بتواند اعتباری برای دخترش در بین قشر نجیبزاده ی جامعه بدست بیاورد.

زندگی فوق العاده می گذرد ولی وجدان اسکارلت به او اجازه نمی دهد که بدون عشقش احساس خوش بختی کند.

مردم دیگر عاشق رت هستند و فکر می کنند که واقعا تا بحال اشتباه می کردند که او را دوست نداشته اند ولی رابطه ی بین رت و اسکارلت هر روز خراب تر می شود.

تولد اشلی است و ملانی می خواهد او را سورپرایز کرده و برایش جشن تولد بگیرد. از اسکارلت می خواهد که به بهانه ای اشلی را بیشتر در کارگاه نگاه دارد تا او بتواند تمامی کارهای تولد را درغیاب اشلی انجام دهد. اسکارلت و اشلی در کارگاه راجع به گذشته حرف می زنند و افسوس روزهای خوب قبل از جنگ را می خورند که اسکارلت ناراحت شده ، گریه می کند و می خواهد برود. اشلی برای دلداری اسکارلت او را در آغوش می گیرد که ناگهان خواهر اشلی از در وارد می شود و بدون اینکه به آنها فرصت برای توضیح بدهد می رود تا جریان را به کل شهر خصوصا به ملانی و رت بگوید.

آن شب اسکارلت با اصرار رت به تولد اشلی می رود ولی در کمال تعجب با رفتار بسیار گرم حتی صمیمی تر از گذشته ی ملانی مواجه می شود. ملانی در تمام طول مهمانی کنار اسکارلت می ماند و به رفتار گرم خود ادامه می دهد. او به اسکارلت می گوید که اصلا حرف خواهر اشلی را باور نکرده ولی رت مثل ملانی نیست. صبح بعد رت به همراه بونی اسکارلت را ترک می کند.

پس از مدتی رت باز می گردد و می گوید که تنها دلیل باز گشتش دلتنگی بونی برای مادرش است همچنین می گوید که مدت زیادی پیش اسکارلت نمی ماند و دوباره او را ترک می کند. مشاجره ی بین رت و اسکارلت در بالای پله ها شدت می گیرد و در طی این مشاجره اسکارلت به رت می گوید که دوباره باردار است ولی این دعوا ادامه پیدا می کند و اسکارلت از بالای پله سقوط می کند.

دنده های اسکارلت شکسته و اصلا حالش خوب نیست ولی حال ناخوشایند اسکارلت نظر رت را تغییر می دهد. او نزد اسکارلت می ماند.

هنوز مدتی از بهبودی اسکارلت نگذشته که نامه ای از تارا دریافت می کند. پدرش مرده است. پدرش در حالی که با اسب از روی پرچین می پریده ، افتاده و گردنش شکسته است. اسکارلت به تارا می رود و در مراسم تشییع بسیار ساده ی پدرش شرکت می کند.

انگار قرار است که اسکارلت تمام کسانی را که در دنیا دارد از دست بدهد زیرا پس از بازگشتش و در یک بعد از ظهر که به تماشای اسب سواری بونی عزیزش نشسته و با رت صحبت (البته مثل همیشه جر و بحث) می کند. تنها دختر او و رت دقیقا مانند پدر اسکارلت در حین پریدن از مانع ، از اسب می افتد و می میرد. دلیل زندگی رت می میرد و رت را به یک جسد متحرک تبدیل می کند. همه چیز خیلی سریع و ساده اتفاق می افتد و از روح بزرگ اسکارلت توقع می رود که تمام اینها را تحمل کند. اسکارلت باید شرایطی را تحمل کند که در آن حتی کوه بزرگ رت هم فرو ریخته.

هنوز روزگار تمام زندگی اسکارلت را از او نگرفته. چند چیز مانده است. ملانی! ضربه ای بزرگ تر از مرگ پدرش و بونی و با فاصله ی تنها چند روز از آنها ، ملانی نیز از دنیا میرود. تنها حامی اسکارلت!!! دیگر نمی شود زندگی کرد. عزیزترین کس اسکارلت می میرد و اسکارلت تنها پس از مرگ او می فهمد که چقدر دوستش داشته است.

لحظه ای که اسکارلت از اتاق ملانی که در بستر مرگ بود بیرون می آید ، اشلی را می بیند که وسط اتاق نشسته و گریه می کند. اشلی دیگر مجرد است ولی حتی اگر او را روی یک سینی نقره به اسکارلت بدهند ، نمی خواهد. اسکارلت در آن لحظه ، تازه معنای عشق را می فهمد. در پی یک انفجار حسی او می فهمد که اگر قرار است عاشق باشد ، تنها عاشق رت است. اشلی تنها توهمی از عشق بود. به قول خود اشلی او تنها یک رویا ی غیر واقعی بود.

پس چرا اسکارلت اینجا ایستاده؟ باید پیش عشقش برود و برای اولین بار به رت بگوید که چقدر عاشق اوست. به سمت خانه می دود. در خانه را با شتاب باز می کند تا پیش رت برود. رت! ولی او در حال جمع کردن وسایلش است. رت به اسکارلت می گوید که می خواهد برای همیشه ترکش کند و اسکارلت می تواند حالا که ملانی مرده با عشقش زندگی کند. اسکارلت به او می گوید که چقدر دوستش دارد ولی در طی چند دقیقه ی کوتاه و در طی بدترین لحظات زندگی اسکارلت ، رت بدون توجه به او میرود و برای همیشه او را با زندگی که دیگر هیچ وابستگی درونش نیست تنها می گذارد ولی فردا هم روز دیگریست.

"آه رت اگر تو بروی من چه خواهم کرد؟"

رت نفس عمیقی می کشد و خیلی کوتاه و نرم می گوید :"عزیزم اصلا برایم مهم نیست."

خوب شاید این خلاصه ای که من نوشتم ، یه مقداری به علت چند مرگ و اتفاق پشت سر هم زیاد جالب نباشد ولی جو غمگینی که در کتاب وجود دارد ، باعث جذبه و زیبایی این قسمت کتاب شده است. در هر صورت تنها پیشنهاد من به شما این است که این کتاب را بخوانید زیرا این کتاب واقعا لایق خواندن است.انشاا... عکس هم پست دیگه.

نظر فراموش نشه........

حتی اگر بمیرم پیروزم.سبا

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٥ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط سبا مختاری نظرات ()