كتابخانه ي عجيب

قربونش بره خواهرش

 

قشنگ ترین لباس هایم را به تن کردم و مقابل آینه ایستادم. "آیا به اندازه ی کافی برای استقبال از او آماده هستم؟ چه شکلی ست؟ آیا به من شباهتی دارد؟" و سوالی بیش از همه ذهن من را درگیر کرده بود: "آیا او به من علاقه ای خواهد داشت؟" قابل باور نبود... بعد از سالها می آمد و روی لغت بی انتهای تنهایی خط می کشید.

باران می آمد. دیگر تحملم تمام شده و کاسه ی صبرم لبریز شده بود. قلب کوچکم به سرعت می تپید و با تمام وجود غصه می خوردم که چرا تا مدتها نمی توانم او را در آغوش بگیرم. بدون اعتنا به مخالفت اطرافیانم از خانه خارج شدم و زیر باران پا به کوچه ای گذاشتم که دیگر بوی بهار می داد.

آنقدر زیر باران ایستادم که همه ی لباسهایم خیس شده بودند ولی وقتی از دور آمدن او را دیدم، ترسی تمام وجودم را فرا گرفت. نمی دانم چرا ولی دیگر نمی توانستم همانجا بایستم. با سرعت تمام به خانه برگشتم.

در باز شد، او آمد و از همان لحظه خنده و عشق را به قلب من هدیه کرد و تا امروز، هر ثانیه رنگی جدید به زندگیم بخشید.

عزیزترین موجود خدا... معنای واقعی کلمه ی عشق... خواهر عزیزم... تولدت مبارک.

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط سبا مختاری نظرات ()