كتابخانه ي عجيب

ببين از تو چه پنهون

روز مادر رو به همه ي مادراي گل ايران و مهمتر از همه به مادر و مادربزرگ و خاله هاي گلتر خودم تبريك مي گم.

انشاالله كه صد و بيست هزار سال سرحال و سلامت مادر ما باقي بمونيد.

فداتون

 

ببين از تو چه پنهون دلم هواتو كرده

هواي صحبتاي تو آشنا رو كرده

مي خوام هزار و يك شب بشينم پاي حرفات

نگاهم رو بدوزم به اون غنچه ي لبهات

ببين از تو چه پنهون قشنگ نازننيم

نمي خوام، نمي تونم كه دوريتو ببينم

تو چشماي قشنگت يه آسمون ستاره س

تبسم روي لبهات برام عمر دوباره س

از تو چه پنهون كه شبا تو به خوابم مياي

بنده نوازي مي كني به سراغم مياي

دل منو با خود مي بري تو به شهراي دور

تو قصر رويا مي شوني تو يه دنياي نور

اگه مثل يه سايه برات باري نباشم

مي خوام حتي يه لحظه ازت جدا نباشم

مي خوام تو باغ چشمام گل روي تو باشه

توي خلوت دستام سر زلف تو باشه

الهي بموني هميشه واسه ي من

تويي دار و ندارم تو موندي واسه ي من

از تو چه پنهون كه شبا تو به خوابم مياي

بنده نوازي مي كني به سراغم مياي

دل منو با خود مي بري تو به شهراي دور

تو قصر رويا مي شوني تو يه دنياي نور

 

(اينكه چرا اين شعرو نوشتم يه رازه، فقط بين من و مامان فري.

قربونت برم الهي)

 

حتي اگر بميرم پيروزم.مخلص هميشگي مامان فري

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٤ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط سبا مختاری نظرات ()




پاراگراف آخر

سلام.

اين داستان كوتاه رو خودم نوشتم.

لطف كنيد و بعد از خوندن حتما و حتما نظرتون رو راجع بهش بنويسيد.

راستي: مرگ غم انگيز بانوي گلها و دلها "مهستي" عزيز رو به همه ي فارسي زباناني كه به آهنگهاي اين خواننده ي محبوب علاقه داشتند، تسليت مي گم. روحش شاد، يادش گرامي باد.

 

" امير بي توجه به تمام دنيا كف راهروي سرد بيمارستان و جلوي در بخش مراقبتهاي ويژه، چهارزانو نشسته بود. اين انتظار تا كي به طول مي انجاميد؟ او كي دوباره مي توانست كه صورت بشاش و لبان هميشه خندان مريم را ببيند؟ كي مي توانست زندگيش را با او رنگي دوباره بخشد؟ مهم تر از همه اينكه كي از اين بلاتكليفي و ترس خارج مي شد؟ او حتي سوگواري بر سر قبر تنها اميد زندگيش را به چنين وضعيتي ترجيح مي داد. نمي توانست شاهد ذره ذره از بين رفتن مريم باشد."

 

 

چند بار ديگر سراسر متن كوتاهي را كه به داستانش اضافه كرده بود، خواند. كلمات "كي"و "دوباره" چند بار تكرار شده و از نظر جمله بندي مشكلات زيادي در آن ديده مي شد ولي او اصلا حوصله ي تصحيح يا بازنويسي همين متن كوتاه را نداشت. هيچ يك از كارهاي اين داستانش را به تنهايي انجام نداده بود. معمولا يا امير مي نوشت و او اصلاح مي كرد و يا بر عكس.

راستي امير كجا بود؟

با بي حوصلگي و كسالتي كه اندازه نداشت از جايش برخاست و بدنبال امير يا مريم گشت. مي دانست كه نبودن آنها اصلا امر عجيبي نيست. آن دو معمولا بدون اطلاع قبلي غيبشان مي زد و دوباره پيدايشان مي شد. خيلي مزاحم بودند. همخانه هاي قبليش هيچ گاه به اين اندازه براي او مشكل و زحمت ايجاد نمي كردند. دلش براي اشكان يك ذره شده بود. اي كاش همين الآن به او سر مي زد.

چند بار با صداي بلند امير را صدا زد ولي جوابي نشنيد. هر گاه به او احتياج داشت،  غيبش مي زد. در حالي كه حتي حوصله ي خودش را هم نداشت، بر روي كاناپه ي قديمي و ناراحتش دراز كشيد و در عرض چند ثانيه خوابش برد.    

چشمانش را كه باز كرد، هوا تاريك شده بود. عينكش را به چشمش زد و نشست. امير كه در گوشه اي از اتاق نشسته و در حال نوشتن بود، سرش را از روي كاغذ بلند كرد و با لحن آرام و يكنواخت هميشگي خودش گفت": تا كي مي خواي قسمت بيمارستان رو كشش بدي؟ مريم زود حالش خوب شد. چرا اينجوري مي كني؟ اين قسمت آخر رو عوضش كردم. من هيچ وقت پشت در نشستم و هيچ وقت هم آرزوي مرگ مريم رو نكردم."

جوابش را نداد. اين روزها امير خيلي اذيت مي كرد. چرا هيچ وقت نمي خواست درك كند كه اين داستان متعلق به اوست، نه به امير؟ امير هر چه مي خواهد بنويسد. او بدون شك متون را تغيير خواهد داد. اين داستانهاي هندي مخاطب جذب نمي كند.

از جايش بلند شد و در حالي كه پاهايش را به سختي روي زمين مي كشيد، به سمت كتابخانه رفت. كتاب "............" را برداشت. حتي خواندن داستان اشكان هم به او انرژي مي داد. هنوز چند دقيقه از خواندن كتاب نگذشته بود كه صداي اشكان را بالاي سرش شنيد.

_ اين شخصيت جديدت رو نمي پسندم. نمي ذاشت بيام تو. حسوده.

_ امير رو مي گي؟ مي دونم. بيخيال، خودت چطوري؟

_ خوبم. چرا اين كتاب جديدتو تموم نمي كني؟ شد دو سال و چهار ماه.

_ تمومش مي كنم. همين امروز ، فردا. از فرانك چه خبر؟

_ تو كه مي دوني. صفحه ي آخر كتابتو نگاه كن. تركم كرده. نمي خواي يه كاري واسم بكني؟

_ نه. بعد از مرگ من افراد زيادي براي اين كار پيش قدم ميشن.  

_ اون موقع فايده نداره.

_ امير كو؟

دور و برش را نگاه كرد. امير نبود. تنها دسته اي برگه روي ميز قرار داشت.

_ اشكان، اون برگه هارو بهم مي دي؟

_ "كاش دنياي همه مثل دنياي امير زيبا بود!!" جمله ي آخرشه. مثل اينكه كتابو تموم كرده.

در حالي كه به سختي از جايش بلند مي شد و به سمت آشپزخانه مي رفت، فرياد زد": بيجا كرده. همشونو بنداز تو سطل آشغال. من از اين داستاناي زرد نمي نويسم. زندگي شيرين مي شود.... بشين يه قهوه بيارم، بخوريم."

اشكان جواب نداد. قهوه ها را كه برد، او ديگر در اتاق نبود. دسته ي برگه هايي كه امير نوشته بود هم در سطل زباله خودنمايي مي كرد. قهوه و ورقهاي چرك نويس را روي ميز گذاشت و تا صبح نوشت.

 

 

"پشتش را به آن بيجان ترين مكان دنيا كرد و به سوي آينده اي مجهول روانه شد. هيچ نمي دانست كه در اين دنياي بزرگ بدون مريم چگونه بايد زندگي كند. دو نفر از بهترين دوستانش او را در راه رفتن و هر لحظه دورتر شدن از تنها اميد زندگيش ياري مي كردند. خداوندا اين چه دنيايي ست؟"

 

 

از كشتن مريم كاملا راضي بود ولي به هيچ وجه طاقت تحمل فريادهاي امير را نداشت. چرا نمي پذيرفت كه داستان بايد اينگونه تمام شود؟

_ تو حق چنين كاري رو نداري. من زنمو دوست دارم. چرا نمي فهمي؟ چطور از من توقع داري اينطوري زندگي كنم؟ اگه انقدر بي احساس نبودي و مثل همه ي مرداي ديگه ي دنيا زن گرفته بودي، انقدر راحت يه همچين كاري نمي كردي. به من نگاه كن... نگام كن... من تمام زندگيم مريمه چون تو خواستي؛ تو نوشتي. حالا چطور اونو از من مي گيري؟

امير وسط اتاق ايستاده بود و با صداي بلند فرياد مي كشيد ولي او حتي پلك هم نمي زد. كتاب بايد با مرگ مريم تمام شود. بخاري با آخرين توانش مي سوخت. امير كه ديگر اعمالش دست خودش نبود، توده ي برگه هاي روي ميز را برداشت و بيست صفحه ي آخر آن را درون بخاري انداخت و قبل از اينكه او بتواند هرگونه عكس العملي نشان دهد، دست مريم را كه همان لحظه از آشپزخانه بيرون آمده بود، گرفت و به سرعت از خانه خارج شد. دوباره همه ي زحمتهاي او را به باد داده بود.

ورقهاي سالم را برداشت و نگاه كرد. بايد دوباره از مريضي ناگهاني مريم مي نوشت ولي اهميتي نداشت. او مي توانست تنها با يك شب بيخوابي اين جاي خالي را پر كند.

.

.

.

.

تنها نامش باعث مي شد كه ناشر كتاب را قبول كرده و با خيال راحت آن را به چاپ برساند. كتابهايش مدت زمان زيادي در ارشاد نمي ماند و خيلي زود به فروش مي رسيد. او يك نويسنده ي موفق بود. اين داستانش نيز با سرعت و موفقيت ديگر كتابهايش به چاپ و فروش رسيد.

كنار بخاري نشسته بود، چاي مي نوشيد و فكر مي كرد. "چرا اين چند روز از امير خبري نبود؟ او كه نمي توانست بلايي بر سر خودش بياورد. پس كجا رفته بود؟" باورش نمي شد ولي دلش براي امير تنگ شده بود. تمام مدت به او فكر مي كرد. اين روزها حتي اشكان هم به سراغش نمي آمد. به نقطه اي نا مشخص خيره شده بود و به امير مي انديشيد كه ناگهان در باز و شوهر عزادار مريم وارد شد . خيلي لاغر شده و در اثر گريه كردن چشمانش ورم كرده بود. هنوز سياه بر تن داشت و حداقل ده سال پيرتر به نظر مي رسيد.

_ واي امير! كاش از خدا يه چيز ديگه خواسته بودم. كجا بودي؟ فكر كردم براي هميشه ولم كردي و رفتي.

امير بدون اينكه جوابي به او بدهد، مقابلش ايستاد و با التماس گفت": خواهش مي كنم. فقط يه صفحه بنويس. براي من بنويس. بنويس كه يه اشتباه بوده. مگه همه چيز رو تو صحنه اي كه مريم رو تو گور گذاشتن تموم نكردي. فقط يه صفحه بنويس كه بعدش تكون خورد. بنويس. خواهش مي كنم. اگه اينو نمي نويسي پس بنويس كه منم از غصه سكته كردم و مردم. چرا فقط نگام مي كني؟ بنويس ديگه. جوابمو بده. مي نويسي؟ يه جمله بنويس. بنويس امير هم مرد. مگه سخته؟ بيا بگير. اين برگه، اينم مداد. مي گم بنويس. نگام نكن. بنويس..."

.

.

.

.

چند روز بعد، جسد نويسنده ي محبوب را در حالي كه چاقويي در قلبش فرو رفته بود و ورقي كنار جسدش قرار داشت پيدا كردند.

روي برگه نوشته شده بود: "مريم مرده است؛ همين و بس."

حتی اگر بمیرم پیروزم.س.م.

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٥ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط سبا مختاری نظرات ()