كتابخانه ي عجيب

بر باد رفته قسمت اول

سلام چطوریا؟

 

ببخشید که خیلی وقته آپ نکردم . چند دلیل داشت : الف ) امتحانات ترم دوم که شکر خدا از دستشون راحت شدم و تا سه ماه دیگه آزادم.

                                                                      ب) کنکور ورود به دبیرستان سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان که حرفشو نزنیم . فکر کنم برای دبیرستان باید با تیزهوشان خداحافظی کنم تو رو خدا برام دعا کنید قبول شم واقعا محتاج دعام برای مائده ( دوستم ) هم دعا کنید ولی خدا که دروغ نمی گه ( مائده بگیر )

                                                                      ج) انبوه کتابهایی که به سرم ریخته بودند مثل : دو جلد بر باد رفته – سه جلد اسکارلت – بازگشت مرلین – جنگجوی صلحجو – آخرین گودال و...... که من هنوز اندر خم کوچه ی بر باد رفته ام .

راستی یک تشکر ویژه از احمد بخاطر این قالب قشنگی که می بینید و زحماتی که کشیده.

این پست و چند پست دیگه سفارشی است  البته برای مائده متاسفم که عکس جدید گیرش نمیاد

اگه این پستو و پستای بعدی که راجع به بربادرفته است رو نخونید نصف عمرتون بر فناست ( اگه بخونید کلش)

اگه وقت ندارید بخونیدش حتما save  کنید بعدا بخونیدش . حتما !

 

کسانی که کتاب را خوانده اند ایراد نگیرند این تنها خلاصه ای بدون جزییات از کتاب است.

 

بر باد رفته

اثر مارگارت میچل

 

این کتاب از بزرگترین شاهکارهای جهان است. محیط کتاب در قرن نوزدهم ولی چنان قابل لمس و تجسم و حتی زندگی است که تعجب شما رو بر می انگیزه و همچنین شخصیتهای کتاب آنچنان قابل لمس اند که فکر می کنید همین الآن در حال زندگی کردن و در ارتباط با شما اند.

شخصیت اصلی کتاب دختری 16 ساله ( و به معیار آن زمان دختری دم بخت ) به نام اسکارلت اوهارا است که زیبایی و خوش هیکلی اش در سه ناحیه مشهور است ولی به حدی سرکش و عصیانگر است که همیشه مایه ی عذاب مادر و دایه اش است . در عین واحد همه ی پسر های ناحیه عاشق او هستند ولی او تنها عاشق اشلی ویلکز است.

 

اشلی مانند تمامی افراد خانواده اش و نسبت به زمان و مکان زندگی اش بسیار با فرهنگ و با سواد ولی بسیار ضعیف و بی اراده است و می شود گفت که نقطه ی مقابل شخصیت عامی و وحشی اسکارلت. اسکارلت نصف بیشتر حرفهای اشلی را نمی فهمد !!!!!!!!! البته اشلی تنها کسی است که عاشق اسکارلت نیست و قصد دارد با دختری شبیه خودش و از خانواده ی خودش به اسم ملانی هامیلتون ازدواج کند .

 

 دختری با فرهنگ خجول و بسیار خوش بین در حدی که انسانی ساده لوح بنظر برسد ولی یک خانم واقعی .

 

 

اسکارلت حسود نمی تواند این را باور کند تا اینکه مطمئن شود که اشلی عاشق او نیست پس در ظهر مهمانی اشلی در کتابخانه اعتراف می کند که عاشق اوست و اشلی نباید با ملانی ازدواج کند ولی اشلی تنها به او می گوید که برایش ارزش قائل است ولی آدم باید با کسی ازدواج کند که شبیه به خودش باشد و اسکارلت او را با یک سیلی بدرقه ( املاش درسته؟؟) می کند و وقتی متوجه می شود که کسی جز خودش و اشلی داخل اتاق بوده است که گلدانی را به یکی از دیوارهای کتاب خانه پرت می کند و فحش می دهد. بله رت باتلر در اتاق پنهان شده بوده و به حرفهای آن دو گوش می داده . منفورترین آدمی که بتوان تصور کرد به خصوصی ترین حرفهای اسکارلت گوش می داده است بدون اینکه حتی به اندازه ی سر سوزن خجالت بکشد . به طور کل خجالت از شخصیت رذل ( املاش درسته؟) سنگ دل بی ملاحظه خود خواه و کسی که تنها شعارش این است که هرگونه دوست داری باید زندگی کنی ( مثل افکارت) حتی اگر مخالف دیدگاه دیگران باشد و باید همه ی افکارت را بیان کنی حتی اگر مثل رت باتلر کسی تو را در خانه اش راه ندهد و به طور کل هر جور که دوست داری باید از زندگی لذت ببری مهم نیست مردم راجع به تو چگونه فکر می کنند ( شاید این افکار شیرین و قشنگ به نظر برسد ولی اگر یکی از حرکات رت را که از این نظریه استخراج می شود را ببینید حتما تا حدودی نظرتان تغییر خواهد کرد) دور است البته او به اسکارلت قول می دهد که رازش را هرگز فاش نکند.

 

 

وقتی چارلز هامیلتون برادر ملانی از اسکارلت خواستگاری می کند معیار او برای ازدواج آزار ملانی است و به همین علت جواب مثبت می دهد ولی در همان زمان جنگی میان آمریکای شمالی و جنوبی در می گیرد که تمام زندگی اسکارلت را دگرگون می کند . چارلز به جنگ می رود و بعد از دو ماه می میرد و اسکارلت را با بچه ای تنها می گذارد وید هامیلتون !

ولی بیوه ها حتی اجازه ی خارج شدن از خانه را ندارند چگونه اسکارلت می تواند نرقصد یا با مردان خوش و بش نکند و مهم تر از همه خودش را برای مرگ چارلز ناراحت نشان بدهد در صورتی که تنها دلیل گریه های او وجود این همه حصار و وید است ؟؟؟ البته دوری اشلی را نیز باید تحمل کند ولی به روی خود نیاورد چون ملانی همیشه پیش اوست.

اینجاست که رت باتلر به او کمک می کند . در شب میهمانی که برای جمع آوری پول برای جنگ ترتیب داده شده است اعلام می شود که هر کسی برای رقص با جفت مورد نظر خود باید در حراج شرکت کند . در حالی که بالاترین رقم به هفتاد و پنج دلار رسیده است رت باتلر پیشنهاد صد و پنجاه دلار طلا را برای رقص با اسکارلت را می کند و در میان هیاهو که به رت می گوید رقص با همه مجاز است به جز خانم هامیلتون اسکارلت رقص را می پذیرد و باعث ضعف کردن بسیاری از خانم ها در جمع می شود . هنوز یک سال هم از مرگ چارلز نگذشته است .

به زودی رت لباس عزا را هم از تن اسکارلت در می آورد و او را از عذابی که در آن غوطه ور شده بود نجات می دهد .

جنگ اصلا خوب پیش نمی رود و نیروهای یانکی هر روز بیشتر به آتلانتا _محل استقرار اسکارلت یعنی خانه ی عمه ی شوهرش _ نزدیک می شوند و تمامی مردم شهر در حال تخلیه ی آن هستند ولی ملانی باردار است و نباید کوچکترین حرکتی بکند . چه باید کرد ؟ بله طبق معمول اسکارلت ........ اسکارلت در کنار ملانی در شهری می ماند که هر لحظه امکان حمله به آن وجود دارد و از تعداد کثیری که در آن زندگی می کردند تنها چند خانواده پیدا می شود. اسکارلت همراه با ملانی و وید ........

روز زایمان ملانی می رسد و اسکارلت مجبور است بدون حضور دکتر و یا حتی قابله ای بچه ی ملانی را به دنیا آورد در حالی که هیچ چیز از این موضوع نمی داند . به حر حال بیو ویلکز به دنیا می آید ولی همان لحظه خبر عقب نشینی نهایی نیروهای جنوب و حمله ی یانکی ها به آتلانتا نیز می رسد ......................

ادامه دارد ............ تازه ادامه اش قشنگه ...........

حتی اگر بمیرم پیروزم.سبا  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢٦ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط سبا مختاری نظرات ()