كتابخانه ي عجيب

انتخاب

سلام!

سبا بازگشت (قربون ادب و هنر خودم برم...) بعد بزرگترين غيبت تاريخ (البته بعد از غيبت امام زمان (عج)) سبا بالآخره يه وقتي براي وب نويسي پيدا كرد.

باور كنيد كه اصلا وقت نداشتم و ندارم. نه اينكه از 11 مرداد نشسته باشم خرخوني بكنمااااااا... من اصلا آدم اين حرفا نيستم ولي اينترنت اومدن، آپ كردن و كامنت دادن خيلي وقت مي خواد.

ولي باور كنيد تو اين مدت ازتون دور نبودم. زير سايه ي مامان وبلاگباز و اينترنت گردمون از حالتون باخبر مي شدم.   

توي اين مدت هم نه داستاني نوشتم (با معذرت خواهي ويژه از دايي محسن)، نه متني، نه شعري... اصلا به طوركل از هرچي دوست دارم عقب موندم.

براي اين دفعه هم يكي از داستان كوتاهامو مي ذارم كه زياد خوب نيست ولي وقت بازنويسي شو اصلا نداشتم. قصدم از اين پست فقط دور نموندن از شما دوستاي گلمه.

 

انتخاب

"بالاي پله ها ايستاده بود و خودش را نگاه مي كرد. پاهايش مي لرزيد. انتخاب بزرگي بود ولي مي دانست كه همه چيز را خودش تعيين مي كند. نوري كه از لاي در مي آمد، تنها روشنايي راه پله ي تنگ و طولاني بود.

چطور از اين تاريكي نمي ترسيد؟

داشت از پله ها پايين مي رفت. اي كاش فقط براي يك لحظه بر مي گشت تا مي توانست از روبرو نگاهش كند. موهاي مشكي و بلندش را پشت سر بسته بود و برعكس الان و هميشه خيلي مرتب به نظر مي رسيد.

چقدر بريده بريده نفس مي كشيد!

هنوز هم بالاي پله ها ايستاده بود و خودش را نگاه مي كرد. بايد تصميمي مي گرفت. يا بايد مانع رفتنش شده و زندگي جديدي را تجربه مي كرد، يا همينطور مي ايستاد و  اجازه مي داد كه دوباره همان زندگي قبلي را تكرار كند. تنها كافي بود صدايش بزند تا همه چيز تغيير كند؛ گذشته تكرار نمي شد و او ديگر اينجا نبود. دوباره با من ميان پله ها يكي مي شد.

چقدر لحظه هاي بدي بود.

روي يكي از پله ها نشست. شانه هاي ظريفش تكان مي خوردند. داشت گريه مي كرد. اين ناراحتي باعث رقم خوردن كل سرنوشتت شده بود ولي  الآن قدرت تغيير دادن آن را داشت. بايد بين گذشته و آينده يكي را انتخاب مي كرد. شايد حتي مي توانست مانع مرگ زود هنگامش شود. حالا او هم قادر به كنترل اشكهايش نبود.

چه بي صدا گريه مي كرد!

به ياد گذشته و تمام اتفاقاتش افتاد. لحظه هاي شاد و غمگيني كه به تك تكشان عشق مي ورزيد. آيا قدرت اين را داشت كه براي بدست آوردن لحظه ها و يا شايد حتي سالهايي جديد، آنها را زير پا بگذارد؟ دو حس قوي در وجودش در حال جنگ بودند. حال بدي داشت.

صداي قلبش را مي شنيد.

بلند شد و دوباره به راه افتاد. داشت به انتهاي پله ها مي رسيد. فرصت زيادي نداشت. زير لب حرفهايي مي زد. كاش صدايش را مي شنيد يا بياد مي آورد كه چه گفته است. از او فاصله ي زيادي داشت. اصلا به پشت سر نگاه نمي كرد.

تصميمش را گرفته بود.

بر گشت و به سمت در نيمه باز رفت. احتياجي به فرصت بيشتر نداشت. منتظر مي ماند تا برايش تصميم گيري كنند. صبر مي كرد تا بفهمد به جهنم خواهد رفت يا بهشت منزل جديدش خواهد بود. هر چه بود ديگر تمام شده بود يا شايد هم تازه زندگي جديدي پيش رويش داشت. هيچ چيز از آينده نمي دانست. احساس رهايي مي كرد.

ضرر نكرده بود.

س.م."

 

راستي::::::: تو رو خدا واسم دعا كنيد. امتحاناي ترم شروع شده و من وضعم خيلي خرابه. (بابا تهديد كرده كه اگه نمره هام خوب نشه، گوشيمو ازم مي گيره) شديدا محتاجم به دعاتون... 

 

 

حتي اگر بميرم پيروزم.ســــــــــــــــــبا

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٩ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط سبا مختاری نظرات ()