سلام

ببخشيد. سرم خيلی شلوغه زيادی دارم از دست درس و مدرسه ديوونه می شم وای چی کار کنم . اه ! شدم مثل ديوونه ها الکی تو خونه به همه می پرم با همه دعوا می کنم واقعا خل شدم آخه بچه مدرسه تيزهوشان رفتنت چی بود ؟ آخه می ارزه ؟

چراغها را من خاموش می کنم

نويسنده : زويا پيرزاد

برنده ی جايزه ی بهترين رمان فارسی سال ۱۳۸۰ - مهرگان ادب

برنده ی جايزه ی هوشنگ گلشيری برای بهترين رمان سال ۱۳۸۰

برنده ی لوح تقدير نخستين جايزه ی ادبی يلدا - ۱۳۸۱

برندهی جايزه ی بيستمين دوره ی کتاب سال به عنوان بهترين رمان سال ۱۳۸۰

( کتابی که من خوندم چاپ هفتم بود )

نشر مرکز

کتاب راجع به زندگی عادی و روزمره ی يک خانواده ی نسبتا جوان و پنج نفره ی ارمنی سات که ساکن شهر آبادان ( قبل از انقلاب ) می باشند . شايد خواندن زندگی متداول و معمولی يک خانواده فاقد جذابيت به نظر برسد ولی قلم شيوا و شيرين خانم پيرزاد باعث شده است که خواننده برای دنبال کردن داستان بی قرار باشد .

حتی اگر بميرم پيروزم.سبا

/ 6 نظر / 4 بازدید
مطهره /سایه ))!((

سلام..اين استاد ما می گفت بريد اين رويا پيرزاد رو بخونيد..ولی من که فعلا عشقم نکشيده.. و باز سوال منو بی جواب گذاشتی دخملی٬٬ تو پست قبلی ..يادت اومد؟

پانتی

بابا تيزهوش! بابا دانشمندددددد ..کی ميره اين همه راهو؟؟؟؟؟؟؟؟ تیزهوشا که دعوا نمیکنن، مطمئنی تیزهوشی؟(چشمک) راستی آهای دوستای سبا! نبينم ديگه سبا رو اذيت کنينااااااا ، خیلیم دلتون بخواد، دخمل به این خوبی و نازنینی.اصلا این فرزاد حسنی خودش گیر داده به سبا!!شما خبر ندارین (چشمک)..سبا دیدی چه جوری مرام گذاشتم واست ،باز دعوام نکنیا(خنده).راستی سبا جون! لینکایی دوستات که تو وبلاگت گذاشتی همشون قر و قاطی و اشتباه شده، یه چک بکن عزیزم...اگه وقت کنم حتما این کتابو میخونم .شاد باشی .

shabnam

سلام دختر خوب.....آره پس فردا که خانم دکتر يا مهندس شدی ميبينی که مي ارزه و بعد ديگه مارو نيگا هم نميکنی...

shabnam

من هم اينو خوندم و هم عادت ميکنيم ش رو...اين بيشتر چسبيد بهم....اما عشق زنه اصلا بهم نچسبيد....

کاوه

سلامی چو بوی خوش آشنایی به آن مردم تیره روشنایی............ممنون از این همه لطفی که به من داری همیشه سر بلند و پیروز سبا!!!!!!!!