اين ذرات لعنتی

سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

عیدتون مبارک
امروز یه داستان کوتاه واستون می ذارم که بخونید حالشو ببرید آخر داستانه.

 

این ذرات لعنتی

نویسنده : مینروا مک گوناگل ( از اعضای سایت آی آر هری پاتر )

 www.irharrypotter.com

کمتر از یک ساعت فرصت داشتند جلو تابش این ذرات لعنتی را بگیرند. فرصتی که لحظه بهلحظه می سوخت و تلف می شد. اگر نمی توانستند، فاجعه ای وحشتناک در انتظارشان بود. فاجعه ای مرگبار که حتی فکرش هم کشنده بود.
سه سال تمام در آن آزمایشگاه زیرزمینی کار کرده بودند.کار شبانه روزی بی وقفه.آزمایش های خسته کننده. پیش رفتن درمسیر هایی پر خم و چم بی انتها که پر بود از بن بست. رسیدن به مانع های پیش بینینشده، بعد، بازگشت به نقطه صفر، و باز همه چیز را از اول شروع کردن. دست و پا زدندر تاریکی. جلو رفتن کورمال کور مال. دور خود چرخیدن. پیش و پس رفتن. درجا زدن. سهسال تمام.
آزمایشگاه در گوشه ای متروک به دور از آدم ها و ساختمان ها بنا شدهبود. در انزوایی غریبانه. در انتهای یک راهرو دراز. دویست و هشتاد متر زیر زمین. پوشیده در سپری از ایزولاتورهای پادتابشی.آزمایشگاه هسته ای تهیه سوخت اتمی. آزمایشگاه ACCEL2001.
در این آزمایشگاه پروفسور پرتوی همراه دو دستیار جوانش،خانم دکتر تابان و دکتر فروزان ، سراپا پوشیده در لباس های مقاوم در برابر نفوذپرتوهای هسته ای، سه سال تمام بود که روی پروژه تبدیل اورانیوم 238 به اورانیوم 235کار می کردند. آن ها موفق شده بودند، طرحی را به یک قدمی بهره برداری برسانند که درآن بدون استفاده از روش پر دردسر سانتریفوژ، درجه خلوص اورانیوم 235 در اورانیومطبیعی را بالا ببرند، و غنی سازی اورانیوم را خیلی راحت تر از طرح های متداول عملیکنند.
و حالا، درست در آخرین قدم، با این فاجعه مرگبار روبرو شدهبودند.
پروفسور در حالی که سعی می کرد اعتماد به نفسش را حفظ کند، از دکتر تابانپرسید:
-
چند دقیقه دیگه وقت داریم، عزیز جون؟
دکتر تابان پس از انجام محاسبهای شتاب زده با لپ تاپش، هیجان زده گفت:
-
پنجاه و هفت دقیقه.
دکتر فروزاننومیدانه نالید:
-
بعدش، یه جهنم واقعی و دیگر هیچ. فقط خدا می دونه چه بلاییسرمون میاد.

دستگاه سنکروترون ابداعی شان، شتاب دهنده ای بود که باریکه ایاز پروتون های پرانرژی تولید می کرد. این پروتون ها به آماجی مسی برخورد می کردند. ذرات حاصل از برخورد به صورت مخروطی باریک از آماج خارج می شدند. با عبور از میدانمغناطیسی، «مزون های پی» اش جدا و به سمت دستگاهی مخصوص هدایت می شدند، در آنجا به «مزون های مو» وامی پاشیدند و از این واپاشی مخلوطی از«پیون» ها و «موئون» ها ایجادمی شدند. این مزون ها در حلقه انبارنده دستگاه ذخیره می شدند. بعد، باریکه ای از آنها، از قسمت دیگر شتاب دهنده می گذشت و به صورت مخلوطی از «موئون» و «نوترینو» درمی آمد. مخلوط از میان سپری ضخیم از ورقه های فولادی می گذشت و در طول مسیر، «موئون» ها و دیگر ذرات مزاحم جذب می شدند، فقط «نوترینو» ها می گذشتند. در نتیجهتوده ای از «نوترینو»های خالص به صورت باریکه ای متمرکز، با بیشترین انرژی ممکن ازشتاب دهنده تیپ FNAL می گذشت. بعد، این باریکه پر انرژی به قطعات اورانیوم طبیعی میتابید و اتم های اورانیوم 238 آن را برمی انگیخت، و در این برانگیزش، از هر اتم سهنوترون جدا و آن را تبدیل به اورانیوم 235 می کرد. این نوترون ها در یک «واپاشیبتایی» نوترینوهای تازه ایجاد می کردند، و آن ها پس از عبور مجدد از شتاب دهنده، بهدیگر اتم های اورانیوم 238 حمله می کردند. به این ترتیب یک واکنش زنجیره ای رخ میداد که در آن، اورانیوم 238 موجود در اورانیوم طبیعی، مرحله به مرحله غنی سازی وبازپردازی می شد.
در انتها، با دستگاهی تشکیل شده از یک آماج بزرگ با « مایعسوسوزن»، یک ردیاب، یک شمارگر نوترونی و چند الکترود، تعداد، شتاب و انرژی نوترینوها کنترل و تنظیم می شدند.

پروفسور و دستیارانش این طرح را با سه سال کارطاقت فرسا، مرحله به مرحله، پیش برده بودند و با موفقیت به مرحله نهایی رساندهبودند، ولی در آخرین مرحله، سرعت فرایند تبدیل اورانیوم 238 به اورانیوم 235 خیلیکمتر از چیزی شده بود که آن ها پیش بینی کرده بودند. با این حساب، زمان غنی سازیاورانیوم، حدود سی برابر می شد، یعنی به جای یک سال، سی سال طول می کشید، و این بهمعنی شکست کامل سه سال تلاش آن سه دانشمند، و ناکامی طرح جسورانه شانبود.

مدتی سر در گم بودند و نمی دانستند چه راهی برای عبور از این بن بست درپیش بگیرند. بعد که از شوک اولیه درآمدند، دکتر تابان پیشنهاد کرد طرح را یک باردیگر بازنگری کنند. ولی این کار حداقل چهار ماه طول می کشید و این از حوصله پروفسورخارج بود. پیشنهاد دکتر فروزان این بود که کاتالیزورهای کنترل سرعت را عوض کنند. این کار هم نیاز به زمانی طولانی داشت. عملی ترین پیشنهاد، پیشنهاد خود پروفسور بودکه خیلی زود می توانست تکلیف همه چیز را روشن کند: انرژی «نوترینو»ها را چند برابرکنند، و با نوترینوهای پر انرژی تر غنی سازی را دنبال کنند. ایراد این پیشنهاد،خطرش بود، چون زیاد کردن بیش از حد شتاب می توانست نتایجی خطرناک داشته باشد ونوترینوهای تولید شده غیر قابل کنترل شوند. اما نظر پروفسور این بود:
-
چارهدیگه ای نیست، اگر می خوایم طرح به موقع به نتیجه برسه باید دل و جرأت ریسک داشتهباشیم.
دکتر تابان و دکتر فروزان، هر دو، با این پیشنهاد مخالفت کردند. آن ها بههیچ وجه موافق نبودند که با این ریسک خطرناک زندگی خودشان و سرنوشت طرح را به خطربیندازند. اما پروفسور با لجاجتی بچگانه بر پیشنهادش پافشاری کرد. او مخالفت دکترفروزان را به حساب ترسویی و محافظه کاری ذاتی اش، و عدم موافقت دکتر تابان را بهحساب روحیات ظریف زنانه اش گذاشت. در آخرین بحث جنجالی شان، پروفسور با قیافه ای حقبه جانب و چهره ای برافروخته، فریاد کشید:
-
یادتون باشه، اینجا رئیس منم. حرفآخرم من می زنم. هر کی مخالفه پیشنهادمه، می تونه همین الان استعفاشو بنویسه، ازاینجا بره. به سلامت. خدا نگهدار.
و چون هیچ کدام از دستیاران حاضر نبودند، درچنین مرحله حساسی از طرح خارج شوند، ناچار تسلیم پیشنهاد پروفسور شدند. پروفسور بعداز این پیروزی، لبخندی معنی دار زد و با لحنی قاطع گفت:
-
شتاب دستگاهو ده برابرمی کنیم.
و خودش با گام هایی مطمئن به طرف دستگاه رفت. انگشت سبابه اش را آنقدرروی شاسی دیژیتالی تنظیم شتاب فشار داد تا درجه شتاب نما، شتاب را ده برابر قبلنشان داد.
پروفسور دانشمندی بود اهل خطر، پردل و جرأت و جسور، که با آن که سالهای آخر ششمین دهه عمرش را سپری می کرد، اما شهامت یک جوان کله شق ماجراجو را داشت. سری نترس داشت و پر شر و شور. هیچ وقت از تاریکی نمی ترسید. در اعماق تاریکی، بیباکانه، جلو می رفت و راه خودش را با جسارت و اعتماد به نفس پیدا می کرد.
برخلاف پروفسور، دکتر فروزان، چهل و چهار ساله، به شدت محافظه کار بود و به قولپروفسور «بزدل». هیچ وقت بیگدار به آب نمی زد. تا از جای پایش مطمئن نمی شد قدم ازقدم بر نمی داشت. پروفسور همیشه با لحنی نیمه شوخی- نیمه جدی او را مسخره میکرد:
-
تو دلت اندازه دل یه گنجیشکه. بدت نیاد، دکتر. بزدلی. هیچ کاریتم نمیشهکرد. بزدل به دنیا اومدی، بزدل هم از دنیا میری. یه پخ توی دلت بکنند پس میافتی.
بعد با اشاره تمسخر آمیز به ریش و سبیل انبوه او می گفت:
-
مرد باش،جوون. مرد. مردونگی به ریش و سبیل نیست، به دل و جرأته. اینو سعی کن بفهمی.
امادکتر فروزان، همانطور که پروفسور تشخیص داده بود، بزدل به دنیا آمده بود، به همیندلیل به شدت مخالف پیشنهاد خطرناک پروفسور بود، با این همه چاره ای جز تسلیم نداشت. مخالفت با پیشنهاد پروفسور، یعنی استعفا- یا اخراج مودبانه از پروژه- و این یعنیخروج از طرحی که سه سال از بهترین سال های عمرش را روی آن گذاشته بود، و تمامرویاها و آرزوهای طلایی اش در آن خلاصه شده بود. پروژه ای که در صورت موفقیت، او رابه همه چیز می رساند، به شهرت جهانی، ثروت، اوج محبوبیت و افتخار، حتی شاید بهجایزه نوبل، و خیلی چیزهای دیگر، و او نمی خواست، با مخالفت با پروفسور، این آیندهتابناک را تاریک کند. گذشته ازاین ها، روحیه سازشکاری اش، به او اجازه نمی داد باتصمیم رئیسش مخالفت کند، ناچار، با تمام اکراهی که از عملی شدن پیشنهاد پروفسورداشت، تسلیم نظرش شد.
دکتر تابان هم به این خاطر تسلیم پیشنهاد پروفسور شد که پربود از کنجکاوی کشف ناشناخته ها و کسب تجربه های ناب دست اول. اعمال تهورآمیز برایکشف مجهول ها و غرق کردن ذهن در دریایی رازآگین از معماها و پرسش های موجاموج ، بههیجانش می آوردند.
با بالا رفتن شتاب دستگاه، در مدت چند دقیقه، انرژی « نوترینو» ها به حدی زیاد شد که سرعت غنی سازی ده برابر شد. حدود نیم ساعت فرایند باسرعتی غیر قابل تصور پیش رفت. لحظه به لحظه هم سرعتش بیشتر و بیشتر شد. در این مدتهیچ اتفاق غیر عادی نگران کننده ای نیفتاد. پروفسور و دستیارانش انگار کوهی سنگیناز روی شانه های شان برداشته شده باشد،احساس سبکباری می کردند. چقدر خوشحال بودندکه خطر از بیخ گوش شان گذشته و آسیبی به آن ها نرسانده بود.از خوشحالی بال درآوردهبودند. دنیا مال آن سه بود. سرخوش به رقص و پایکوبی پرداخته بودند. دست هم را گرفتهبودند، می چرخیدند و هورا می کشیدند.از شادی در پوست نمی گنجیدند. پروفسور می خندیدو پیروز

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مطهره

سلام ..سال نو مبارک ...خوبی دخملی..می بینم کیلومتری دیگه داستان می نویسی ...منم همون نظر ماهان رو دارم :) ولی آخرش دلم به حال خودم سوخت که اين همه متن رو خوندم ! تازه فهميدم خوانندگان وبم چی از دست نوشته هام ميکشن ! خوب ديگه ..دختری گفتن و گرم شدن چونه و اين حرفا (مگه نه ؟ (چشمک) ) ..شاد باشی

احمــــــــد

سلام خوبی ما هستيم شما نيستی من بزات قالبو ميل کردم نرسيده؟ يه ميل بده به اون بفرستم اليته اگه پاک نشده باشه شده بودم برات رديف می کنم موفق باشی.

سارا

سبا اگه اون سبد گل رو خوندي برات يه دون ديگه مي نويسم البته به خودت نگيريها اين رو همو ني كه مي گم اشتباهي برام مسيج مي زنه نوشته بود تفلكي اشتباه گرفته(اما فهميدم كيه تا حالا شك داشتم اما شناختمش)

سارا

شوخي شوخي نگاهش كردم ، نگاهم كرد . شوخي شوخي بهش لبخند زدم ، بهم لبخند زد.. شوخي شوخي باهاش حرف زدم باهام حرف زد . شوخي شوخي بهش گفتم دوسش دارم ، اونم همينو گفت .. شوخي شوخي عاشقش شدم، عاشقم شد.. شوخي شوخي زندگيو باهاش شروع كردم ، شروع كرد... شوخيشوخي مريض شدم ، مريض شد..شوخي شوخي سالها گذشت... نگاش كردمو نگام كرد ياد اولين شوخي كه نگاش كردم افتادمو ازش پرسيدم : اولين بار چرا نگام كردي ؟؟ گفت: شوخي كردم... گفتم: شوخي ميكني ؟؟!! گفت ؛ براي اولين بار جدي ميگم

پوریا (شبانه های بی تو)

سلام ........ اولا که سال نو مبارک ..... دوما ما نمرديم و بالاخره يه داستان توی اين کتابخانه ی عجيب پيدا کرديم ! (چشمک) ......... اول بايد داستانو بخونم و بعد نظر بدم .......... راستی من وبلاگمو عوض کردم .... پس تا بعد ........... يا حق

سارا

سبا ي خنگ انقدر گوس ندادي كه تموم شد هم به بهار فكر كن هم هفتايي ها و هشنگ اما قسمت آخرش رو از 2 ساعت 1ساعتش رو ضبط كردم برات ميارم ديشب بهت چي گفتم حقته حالا انقدر بخواب تا بشي شكل گردوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

سارا

خجالت نمي كشي معلوم هست كجايي ؟؟؟اين دفه عصبانيمااااا امروز آپ كردم يه سر بزن

احمــــــــد

سلام خوبی خوشی ممنونم از این همه تشکرت ولی من نفهميدم رسيده يا نه اگه رسيده که قابل نداره اگه نرسيده ژس اين همه تشکر برای چی بود برای اون قضيه هم نترس نميگم. موفق باشی.

شهرام

بد نيست

شيرين

خوب بود