شاسوسا

سلام چطوری؟ چه خبر ؟ سلامتی ؟

اين قالب که می بينيد برای زنگ تفريح است تا قالب اصلی برگرده سر جاش چون قالب قبلی امکان نظر دهی نداشت ؟؟؟ ( چه جلب ) تا درست شه ريخت نحسه اينو می بينيد

اول تبریک :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

استقلال انرژی هسته ای را به همه ی ایرانیان تبریک می گویم

شماها هم اندازه ی من خوشحال شدید ؟

برای ایندفعه یه شعر از سهراب گذاشتم که خیلی دوستش دارم یه عالمه............. یه کم بلند هست ولی ببخشید

شاسوسا

 

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم تنها نشسته ام

نوسانها خاک شد

و خاکها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت

شبیه هیچ شده ای!

چهره ات را به سردی خاک بسپار

اوج خود را گم کرده ام

می ترسم از لحظه ی بعد و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد

برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا

بوی ترانه ای گم شده می دهد بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم

بیهوده بود بیهوده بود

این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت

زنجیر طلایی بازی هاو دریچه ی قصه ها زیر این آوار رفت

آن طرف سیاهی من پیداست:

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام شبیه غمی

و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام

روی این پله ها غمی تنها نشست

در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود

من دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد

در سایه ی آفتاب این درخت اقاقیا گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا می کرد

خورشید در پنجره می سوزد

پنجره لبریز برگی شد

با برگی لغزیدم

پیوند رشته ها با من نیست

من هوای خودم را می نوشم

و دور دست خودم تنها نشسته ام

انگشتم خاکها را زیر و رو می کند

و تصویرها را بهم می پاشد می لغزد خوابش می برد

تصویری می کشد تصویر سبز : شاخه ها برگها

روی باغهای روشن پرواز می کنم

چشمانم لبریز علفها می شوند

و تپشهایم با شاخ و برگها می آمیزد

می پرم می پرم

روی دشت دور افتاده

آفتاب بالهام را می سوزاند و من در نفرت بیداری به خاک می افتم

کسی روی خاکستر بالهایم راه می رود

دستی روی پیشانیم کشیده شد من سایه شدم:

شاسوسا تو هستی؟

دیر کردی:

از لالایی کودکی تا خیرگی این آفتاب انتظار ترا داشتم

در شب سبز شبکه ها صدایت زدم در سحر رودخانه در آفتاب مرمر ها

و در این عطش تاریکی صدایت می زنم : " شاسوسا"!

این دشت آفتابی را شب کن

تا من گمشده را پیدا کنم و در جای پای خودم خاموش شوم

شاسوسا وزش سیاه و برهنه

خاک زدگیم را فراگیر

لبهایش از سکوت بود

انگشتش به هیچ سو لغزید

ناگهان طرح چهره اش از هم پاشید و غبارش را باد برد

روی علفهای اشک آلود برها افتادم

خوابی را میان این علفها گم کرده ام

دستهایم پر از بیهودگی جست و جو هاست

"من"دیرین تنها در این دشتها پرسه می زند

هنگامی که مرد

رویای شبکه ها بوی اقاقیا میان انگشتانش بود

روی غمی راه افتاده ام

بر شبی نزدیکم سیاهی من پیداست:

در شب " آن روزها " فانوس گرفته ام

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده

برگهایش خوابیده اند شبیه لالایی شده اند

مادرم را می شنوم

خورشید با پنجره آمیخته

زمزمه ی مادرم به آهنگ جنبش برگهاست

گهواره ای نوسان می کند

پشت این دیوار کتیبه ای می تراشند

می شنوی؟

میان دو لحظه ی پوچ در آمد و رفتم

انگار دری به سردی خاک باز کردم:

گورستان به زندگی ام تابید

بازی های کودکی ام روی این سنگهای سیاه پلاسیدند

سنگها را می شنوم ابدیت غم

کنار قبر انتظار چه بیهوده است

"شاسوسا" روی مرمر سیاهی روییده بود:

"شاسوسا" شبیه سیاه من!

به آفتاب آلوده ام

تاریکم کن تاریک تاریک شب اندامت را در من ریز

دستم را ببین : راه زندگی ام در تو خاموش می شود

راهی در تهی سفری به تاریکی:

صدای زنگ قافله را می شنوی؟

با مشتی کابوس هم سفر شده ام

راه از شب آغاز شد به آفتاب رسید و اکنون از مرز تاریکی می گذرد

قافله از رودی کم ژرفا گذشت

سپیده دم روی موها ریخت

چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد:

"شاسوسا"! "شاسوسا"

در مه تصویرها قبرها نفس می کشند

لبخند "شاسوسا"! "شاسوسا"!

و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد: کتیبه ای !

سنگ نوسان می کند

گلهای اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد: ابدیت در شاخه هاست

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم تنها نشسته ام

برگها روی احساسم می لغزند.

 

نظرتونو راجع بهش بنویسید.

حتی اگر بمیرم پیروزم.سبا

 

 

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمــــــــد

راستی برای اينکه قالبت خوب شه عکسای بزرگتو که فرستادی کوچيکترش کن موفق باشی

سارا

سلام چه طوري؟؟؟؟؟؟؟؟ من آپ كردم (دوباره)سر بزن زوووووووووووووووود باش

آيدين

درود بر شما. مرسی که سر زدی. راستش اين چيزايی که شما مينويسی تو کتابای دوروبرمون هم هست. يکمی جديدتر و مختصرتر باشه به نظر من بهتره.(;

شبنم

سلام جيگر....قالبت اصلا جيگر نيست...

شبنم

من عاشق پيغام ماهی هايه سهرابم......عاشقشم./

samira

وبلاگت حالمو به هم می زند.می بينم که خودتم نظر می دی .دلم برات سوخت .زنگ بزن آتش نشانی

سالار

سلام . پس از مدتها سلام . خوشحالم که هنوز مينويسی . با آي دی اصليت برام يه آف بفرست. مرسی بای

پانتی

سلام سبا جوننننننن. خوبی خانوم؟ ببخشيد که دير سر زدم آخه اون دفه که هنوز اون قالب قبليه بود اومدم واسه اون داشتان کوتاهت نظر بزارم که ديدم نظرخواهيش کار نميکنه الانم راستش اصلا يادم رفته که در مورد اون داستان چی ميخواستم بگم و دوست ندارم الکی يه چيزی سر هم کنم و بنويسم!! . به هر حال بگذريم. منم مثل تو عاشق شعر های سهرابم يه جوری آدم طراوت و تازگی رو توی شعراش احساس ميکنه. وقتی ميخونيشون کاملا ميتونی خودتو وسط اون توصیفات زیبا تجسم کنی !! شاد و سلامت باشي