هميشه همين بوده است! ۱

سلام چطوری؟؟؟؟؟

 

یکشنبه رفتم المپیاد مرحله ی سوم را دادم . دو مرحله ی قبل را شکر خدا قبول شدم اگه اینو و بعدیشم قبول شم...................................... نمی دونم چی میشه فکر کنم بهم یه سکه ای چیزی بدن ( می بینید تو رو خدا اینهمه جون می کنیم که چی بشه ؟؟؟ ( چقدم ما جون کندیم )) مشکل ما اینه که چون راهنمایی هستیم المپیاد شیمی و زیست و فیزیک و زمین را جدا نمی کنن و مجبوریم همه رو با هم بدیم ( سخت نیست ؟ ) یه لحظه کتاب زیست سوم تجریبی تونو تصور کنید ......................... حالا شیمی رو .............. حالا فیزیک ...........( آفرین خوب داری پیش می ری ).................حالا زمین شناسی .............. حالا همه باهم .......................... تصور کردنشم سخته .........<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بگذریم .

امروز میخوام یه داستان کوتاه که خودم نوشتم رو بذارم البته تو چند تا پست سریالش کردم

خدا از کسی که ایندفعه و دفعات بعد که این داستان رو میذارم بیاد تو وبلاگ من و نخونش و نظر نذاره نگذره

راستی این شخصیتی که تو داستان هست توجه کنین من نیستم !!!!!!

 

" همیشه همین بوده است !"

نویسنده : سبا مختاری

 

قصر در میان جنگلی انبوه قرار داشت ولی قسمتی از دیوارهایش از بالای درختان به چشم می خورد . با خود فکر کرد که چقدر انتظار  این لحظه را می کشید. دوست ترسوی او کنارش راه می رفت و ناخنهایش را می جوید. صدای بهم خوردن دندانهایش نیز به گوش می رسید. با خودش فکر کرد که چقدر سنگدل شده که می تواند کسی را که تقریبا از همه بیشتر دوستش دارد اینقدر بترساند. فورا به او گفت : " تو قرار نیست داخل بیایی فقط از یک پنجره آنجارا نگاه کن و اگر من مردم برو و برای مامانم تعریف کن که چه شکلی مردم ." ولی اگر راستش را بخواهید خودش هم می ترسید به شدت در دنیای بزرگ تخیلش غوطه ور بود . " یک دنیا را پشت سر گذاشته بود اگر راست نگفته باشند چی ؟؟ نکند روشنک را از پشت پنجره ببیند!!!"

به یاد بیست و پنج سال گذشته ی زندگی اش افتاد. از همان اول که از تنها تا در دستشویی رفتن هم می ترسید و از همان موقعی که با خواندن کتابهای دراکولایی عاشق ومپایر ها شده بود . وقتی به دوستانش گفت که به ومپایر ها علاقه دارد همه به او خندیدند و مسخره اش کردند . تنها یک نفر حرفهایش را پذیرفت و قبول کرد که یک ذهن نوجوان این علاقه ها را دارد ولی همان آدم هم حرف همیشگی خودش را نزد . او نگفت که راجع بهشان بخوان و یاد بگیر . شاید او هم می دانست که اطلاعات درست از ومپایر ها گرفتن صد هزار تومان خرج دارد ولی آیا این اطلاعات درست بودند ؟

وقتی در آن سایت عجیب و ترسناک رفته بود بی اختیار دستش جلوی مانیتور می آمد که مامانش آنجا را نبیند . حتما دعوایش می کرد . وقتی در لیست کتابها دراکولا شناسی با قدمت صد سال را دید آرزو کرد که آن کتاب را یدست بیاورد ولی نمی دانست که همان موقع ستاره ی آرزو ها در حال چشمک زدن به اوست .

رو شنک گفت : " بریم تو جنگل ؟؟"

او گفت : " پس این همه راه را آمده ایم که چه کار کنیم ؟"

_ نریم .........

_ تو نیا .........

مادرش می گفت صد هزار تومان را در جوی آب می ریزد ولی برای آن کتاب نمی دهد. ولی او می خواست که کتاب را داشته باشد . دو سال طول کشید تا دور از چشم مامان پول را جمع کند ولی بالآخره خریدش اما نمی توانست باور کند که آن نقاشیها واقعا متعلق به ومپایر هاست و نمی توانست باور کند که آنها وجود دارند . وقتی آدرس قصر را دید هم باور نمی کرد که می تواند دراکولا را ببیند .

صدای خش خش برگها مثل همیشه گوشهایش را نوازش نمی دادند و تصویر دیوارهای قصر از میان درختان جنگل مثل تصویر درون کتاب شگفت انگیز نبود . بلکه تنها ترسناک بود.

آن مرد روستایی گفت :" تا بحال جسد بیشتر از صد نفر در جنگل پیدا شده که جای دندان روی گردن همه ی آنها بوده .

یادآوری این جمله هم دیگر برایش امیدوار کننده نبود بلکه تنها حس همدردی را در قلب او بر می انگیخت ....................

 ادامه دارد ............. تازه ادامه اش قشنگه ........

نظرتون راجع بهش چی بود ..... تو رو خدا بگیدددددددد !!!!! خیلی مهمه.

حتی اگر بمیرم پیروزم. سبا

 

/ 41 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

منم گفتم تقصیر منه که میخوام به اینا روحیه بدم ! تازه پسته نذری هم براشون آوردم ! دبیر شیمی مون که خیلی دوستش داشتم اومد گفت عزیزم کنکور .......... کنکور ! گفتم باشه خانم کنکور !!! دفترچه رو برداشتم و با فراقت تمام ده بیست سی چهل میکردم ، سئوال انتخاب میکردم بعد جواب میدادم ! تازه گهگاهی هم بلند میشدم دوباره مینشستم ، یه سری هم دلم برا پسته هام تنگ شد و ................... یاضی رو اصلآ نزدم ! فیزیک هم 15 تا رو جواب دادم . همه وقتمو گذاشتمرو زیست و شیمی !!! تازه تقلب هم نتونستیم بکنیم چون کنکور پارسال دفترچه ها یکی در میون جای سئوالاش فرق میکرد ! تقلب هم بی تقلب !!! راستی یکی از بچه هامون تا ساعت 5 صبح میشینه اثبات یه مسئله ریاضی رو پیدا و حل میکنه . فکر کن !!! ولی صبح خواب میمونه . ساعت 8 و ده دقیقه اومد که راش ندادند . اگر میومد که حتمآ جز رتبه ها میشد !!! چند تا از بچه ها هم 100 درصد آماده آماده بودند برای کنکور که همه میگفتن اینا رتبه میشن ولی ........................ اعلام نتایج : من مجاز شدم ! به خدا راست میگم ! انتخاب رشته هم کردم ........... زیست گیاهی

سارا

نتایج اخلاقی از این همه چونه درازی !!! 1 / اگه خروس جنگی شدید ، زیاد به جاهای پر جمعیت نرید ، شاید یه حرکت عصبی از خودتون دروکردید که دیگه تا آخر عمر شرمنده اطرافیان میشید ! 2 / اگه خیلی قاط زدید توصیه می کنیم به داداشتون گیر بدید که از غریبه ها بهتره تازه دلش هم براتون می سوزه جواب بی ادبی ها و جسارتاتونو نمیده ! 3 / حتمآ شب قبل از کنکور برا خودتون اسپند بدودید اگه خاله تون دودید که چه بهتر ! 4 / مادربزگا و خاله و عمو وعمه رو شب قبل از کنکور دعوت کنید تا هم از تنهایی بیاید بیرون وهم احیانآ افراد زیادی میتونید گیر بندازید واسه نیشگون گرفتن با حرص ! 5 / اگه نیشگون میگیرید دندوناتونم نشون بدید تا قدرت حمله طرفو کاملآ خنثی کنید ! 6 / قبل از خواب حتمآ برید بقل مادر و سیر دلتون گریه کنید . جان خودم کلی آروم میشید ! 7 / خواب کافی هم کشکه ! 8 / زبون درازی و مراسم هرهرکنون قبل از توضیع دفترچه ها راه بندازید ! 9 / 10 ، 20 ، 30 ، 40 رو هرگز فراموش نکنید این یه کلید تست زنیه ! 10 / بخندید و موج مثبت از خودتان دروکنید !!! 11 / کنکور و دانشگاه ته دنیا نیست ! اینو جدی

سارا

بچه ها راستی یادم رفت بگم که وقتی کنکور دادم پارسال و بعد که اومدم خونه آریا تلافی کرد !!!! رو در ورودی خونه مون کلی یاس و پیچک هست طوریکه اگه یکی بالای در بشینه عمرآ کسی بفهمه ، آریا هم رو در میشینه با هندی کم ! فکر کن !!! من که به دم در رسیدم دیگه داشتم از حال میرفتم ، خیلی گشنه بیدم ! زنگ زدم ، در باز نشد !!! دوباره زدم باز نشد ! گفتم یکی دیگه هم میزنم اگه باز نشد میرم خونه مادربزرگی ! ( کوچه بالایی ! ) دستم رو که بردم طرف زنگ یه دفه یه عنکبوت بزرگ .... وووو یییی / سیاه و اندکی پشمالو اومد رو دستم !!! اول نگاش کردم ! بعد که پیام داد مخ تعطیلم چشمام پلوق زد بیرون ! بعد هر چی جون داشتم ریختم تو صدام و جیغیدم !!! ( یه جیغی کشیدم که همسایه فضوله مون که همیشه پشت در خونه شون کروکی اهل محل رو می کشه سریع خودشو انداخت بیرون ببینه کی آژیر بنفش از خودش در وکنه !!! ) حالا نگو آریای بد جنس اون بالا ازم فیلم می گرفت ! همسایه مون که اومد بیرون گفت چی شده ؟ من دیگه جون نداشتم توضیح بدم !!! تمام بدنم یخ کرده بود ! یه ذره یه ذره نشستم رو زمین و تکیه دادم به

سارا

جاتون خالی با کله و به پشت هم افتادیم ! حالا افتادن تو حیات یه طرف ، خالی شدن یه سطل آب یخ روم همون طرف !!! حالا شانس تابستون بود و هوا گرم ! بچه ها تصور کنید ، سر من تو حیاط خونه مون ، پاهام تو کوچه ! و هیکل خیس خیس ! منم گشنه / حالت عصب هم که داشتم .......... بدون اینکه دیگه چشمامو باز کنم زدم زیر گریه !!! اصلآ دیگه یادم نبود نگا کنم ببینم کی آب ریخته ! بعد با همون حال و روز ، بلند شدم و رفتم تو !!! از در که رفتم مامانم گفت اه ... اومدی مامان ! خسته نباشی ! شیری یا روباه ؟ بلند گفتم : مامان ! بعد مامان نگام کرد ، تازه دوزاریش افتاد که من خیسم ! فکر کن ! یه دفه گفت : آریا الهی بگم چی بشی ! اه .. اه .... من دیدم هی میره و میاد ! من دیدم سراغ سطل آب می گرفت !!! اه ..... اه ببین تو رو خدا ! بعد گفت : الهی بمیرم برات مامان آبش سرد هم بود ؟ با چشمای پر اشک گفتم آره ، خیلی ! گفت : الهی بمیرم برات ، جونور تمام یخای یخچال و فریزر رو خالی کرد ، گفت واسه همسایه است ! بعد رفت که آریا رو بیاره حالشو بگیره ! مامانیم کلی عصبانی شده بود ! رفت و

سارا

قا ما ساعت 2 رفتیم خونه مامانی ! از در که رفتم تو ملت یه هورا اومدن و بعد هی به من نگاه میکردن و می خندیدن ! گفتم چیه ؟ گفتن هیچی ! بعد نامردا با هماهنگی قبلی ( که من بعدآ فهمیدم ) گفتن : یکی تلویزیونو روشن کنه ، الان یه برنامه طنز داره ! خاله هم تیز پرید که تلویزیون روشن کنه ! ما هم رفتیم پای سفره که هم بخوریم هم ببینیم و بخندیم ! ############################################## جاتون خالی ، من بعد چند لحظه دوباره شوکیدم ! آخه تلویزیون داشت منو نشون میداد ! فکر کن ! ملت هم می خندیدن ! من که مثل مونگولا همینطوری رو تلویزیون قفل کرده بودم ! اومدن عنکبوت پلاستیکیه رو دست من ! بعد سطل آب و گریه من ! اشک ملت دراومده بود ! از بس خندیدن ! ############################################## آقا نهار نخوردیم اون روز ! فقط دق خوردیم ! من قهریدم با همه شون ! بعد گفتم اگه آریارو ببینم خر خره شو می جوم ! آریا هم تا فرداش آفتابی نشد ! رفت خونه عمه اینا ! ولی جون آریانا بعدآ که دوباره فیلم رو دیدم کلی به ادا و اصول خودم خندیدم ! اما مامان و بابام ماهی

سارا

بالاخره تموم شد فقط از پايين به بالا بايد بخونيشااااا

يک متنفر واقعی

واقعا نمی دونم چی بگم ولی تو دنیا هیچ چی مزخرف تر از دوستی نیست.

يک متنفر واقعی

خوب آدم عصبانی هم میشه. طرف شوخی شوخی با سپر ماشین آدم رو میندازه زمین هیچ. .....جان چیزیت که نشد. بابا جان یه خورده احساساتت رو کنترل کن همه این جا تورو نشناسند من رو که می شناسند.

saba

چرا کسی نمياد نظر بده

پريچهر

نظر ندارم خيلی جلب بود ................. بوجور .............. گير سه پيچ داده ها .............. تعریف کیلو چنده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/؟؟ بابای