هميشه همين بوده است! ۲

سلام چطوری ؟؟؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

این چند روزی که گذشت زیاد جالب نبود . دختر عموی مادر بزرگم تازه چهل و اندی سن داشتن اول ایست قلبی و تنفسی با هم کردن بعد بردنشون بیمارستان قلبشون برگشت ولی تنفسشون با دستگاه انجام می شد بعد از چند روز هم کلیه هاشون از کار افتاد و بعدش هم فوت کردن خیلی دلم سوخت یکشنبه هم تشییع جنازه شون بود وای که چقدر مادر بزرگم گریه کرد وای خیلی دلم سوخت حالا براشون یه فاتحه بخونین والا بقیه اش رو نمی نویسما ........................................................................................ممنون. روحشون شاد

 

حالا ادامه ی داستانم :

 

" وقتی به در قصر رسیدند روشنک دیگر تقریبا خودش را تقریبا خیس کرده بود و التماس گونه از او خواهش می کرد که داخل نروند ولی او یک بار سر سبحگاه اجتماعی شنیده بود که معیار های هر شخص با شخصی دیگر فرق دارد ولی اگر معیار اول کسی مثلا قبول شدن در کنکور باشد تباید در هیچ صورتی جای آن را با چیز دیگری عوض کند . معیار اول او دراکولا بود ....................

وقتی کادوی تولدش را باز می کرد نمی دانست که پسر خاله ی شوخ و عجیب تر از خودش برایش چه کادویی خریده ولی وقتی آن را باز کرد و با یک قاب عکس رو به رو شد نا امید شد . از او بعید است . یک قاب عکس ؟؟؟؟ ولی عکس درون قاب خودش را نشان داد . عکس از او و یم مرد دیگر بود که از نظر ظاهری خیلی شبیه کنت دراکولا بود. خیلی خوشحال شده بود .با فریاد به اشکان گفت : " احمق آنها در عکس نمی افتند"

اشکان گفت : " برای یادگاری چرا "

زنگ در را زد . روشنک لا به لای گیاهان پشت پنجره پنهان شده بود. صدای پا می آمد. در باز شد . مردی قد بلند با موها و رویی بسیار سپید که شنل مشکی پوشیده بود. این بهترین تصویر عمرش بود یک ومپایر .

با احترام خاصی گفت : " با عرض سلام کنت دراکولا "

آن مرد گفت : " برای چه اینجا آمدید مگر داستان جسدهای جنگل را نشنیده اید ؟"

مطمئن بود که در همان لحظه ی اول که کنت او را دیده قصد خوردنش را کرده است ولی طبق افسانه هایی که شنیده بود کنت چنان با ادب و احترام صحبت می کرد که گویی به یک قرار کاری بسیار مهم در قرن چهاردهم آمده است . به همین علت سعی کرد آن احترام را تقلید کند و گفت : " اتفاقا برای همین اینجا هستم کنت " و با مکثی تقریبا طولانی و صدایی لرزان گفت :" می خواهم همخون شوم "

کنت که انگار انتظار یک خبرنگار را به جای یک ومپایر دوست داشته باشد با تعجب پرسید :" به همین را حتی ؟"

-        تقریبا.

-        پس از همان راهی که آمده اید باز گردید زیرا من چنین کاری را نخواهم کرد .

با حالتی التماس گونه و نا امید گفت : " چرا ؟؟ "

انگار همین لحن در کنت تاثیر گذاشته بود زیرا گفت : " بفرمایید داخل "از پنجره به روشنک نگاه کرد. رنگش شبیه رنگ صورت کنت شده بود.

همیشه به او گفته بودند خوشگل است . شاید این زیبایی اینجا به کارسش می آمد چون ومپایر ها دختران زیبا را همخون می کنند و نمی کشند . پشت سر کنت راه می رفت ولی نمی دانست چه خواهد شد . داخل قصر بسیار تاریک بود ولی در عین حال تمیزی آن توجهش را جلب می کرد .

کنت گفت :" مطمئن هستید ؟"

او پاسخ داد : " نظر شما تغییر کرده ؟؟؟ "

کنت مدتی به او خیره شد سپس گفت : " بله "

-        من یک عمر فکر کرده ام .

-        می دانید باید آدم بکشید ؟

-        بله.

یک لحظه دنیای جلوی چشمانش سیاه شد و دردی در گردنش احساس کرد . وقتی به خود آمد در حال خوردن خون دست کنت بود . به همان روش قدیمی ومپایر شده بود. وقتی از جایش بلند شد صحنه ای که جلوی چشمانش می دید باور نمی کرد.......

روشنک با جسدی خونین به روی زمین افتاده بود.................

فریاد کشید شیون کرد و هزار بار مرد و زنده شد . برای مرگ بهترین دوستش گریه کرد و زاری نمود ولی جواب کنت تنها یک چیز بود : " همین است همیشه همین بوده است ! "

 نوشته ی سبا مختاری

 

لطفا نظر بدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

حتی اگر بمیرم پیروزم.سبا

 

/ 29 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مائده

از حق نگذريم داستانت خيلی جيگر بودا! البته خود داستان بيشتر از دراکولاهاش!

مائده

خب حالا عين آدم بيا بترکون.

گلناز

افشششششششششششار بيای وبلاگم ها بترکون فقط چيزی توش ننوشتم

مائده

من نامرد نيستم عزيزم! تو آپ کن من ميام.

سارا

به به عجب قالبي اصلا آدم همون اولش سكته رو مي زنه ديگه به خوندن وبلاگ نمي كشه تو خجالت نمي كشي هر چي پي ام مي فرستم جواب نمي دي ديگه قهر قهرم نااااااااااااااااااااااااااااااااااامرد

گلناز

ديدی بازم اومدم اون مائده بيشئور هم که نيامد تو وبلاگ من درسته هيچی توش ننوشته بودم ولی حالا ننوشتم اين چند روزم نبودم چون زن عمو مامان بابام مرده بود من اينو تا حالا تو عمرم هم نديدم

گلناز

سلام ! سلام و احوال پرسي ،كلللللللللللللللللللللللللياتي،خوبين ،خوشين،سلامتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستش من وبلاگم را تازه زدم .تصوووووووووووووركن توش پره عكسه .با متناي هي قَشَنگ فِشَنگ .بيا يه نظري بذار كه دفعه بعد به خاطر گل روي شما هم كه شده بيام بآپم.............................................................. www.golnazegol.persianblog.ir

گلناز

مااااااااااااااااااااااااماااااااااااااااااان چرا پرشين باگ ايسنجوری شده کلی متن می نويسم بعد می گه ليلی زن بود يا مادر زن من نمی خوام کلی از کارتم رفت من می رم تو بلاگفا يعنی چی می ره تو ورود به سايت می گه شناسه کاربری را ورد کنيد واردکه می کنم می ره تو مديدريت کاربر حالا روز از نو ديروز از نو من چی کار کنم راستی چرا شماها همتون قالبای قشنگ دارينننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اعتراااااااااااااااااااااض

سارا

برات آف گذاشتم اينجا هم مي گم : تولد تولد تولدت مبارك مبارك مبارك تولدت مبارك بيا شمعا(كوشن؟)رو فوت كن تا صد سال زنده باشي ايشالله ۱۰۰ ساه شي نه ۱۲۰ ساله شي نه ۱۲۰ سال كمه هميشه زنده باشي باي باي بوس بوس

گلناز

تولد تولد تولدت مبارک بيا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی نه صدوبيست ساله شی نه صدوبيست سال کمه ۱۰۲۰ ساله شی به من سر بزن