بر باد رفته قسمت دوم

سلام

امیدوارم همه تون سر و مر و گنده  باشین! ( البته کوچیک هم ایراد نداره! )

روز مادر رو به همه ی مادرهای گل ایرانی و به مادر و مادر بزرگ گل تر خودم تبریک می گم. خدا همه شونو برامون نگه داره. 

چند تا خبر دارم هم خوب هم بد :   1- آزمون مرحله اول تیزهوشان رو قبول شدیم و امتحان مرحله دوم رو هم خوب دادیم من و مائده ! لطفا برای قبول شدن من و مائده دعا کنید .

                                              2- چند تا از دوستای خیلی خوبمون قبول نشدن مثل نیلوفر عزیزمون که برای قبول نشدنش واقعا گریه کردم و حالم خراب شد .

                                             

حالا دلیل دیر آمدنم :   1- حالم خیلی خراب بود چون فکر می کردم مرحله اول رو قبول نمی شم .

                              2- کامپیوتر عزیز خراب و در دست تعمیر بود که شکر خدا مثل گرگ برگشت خونه چون اگه بر نمی گشت دق ( املاش درسته ؟؟) می کردم می مردم .

   

و حالا یه موضوع که اعصابمو خورد کرده و راجع بهش ازتون نظر می خوام :

آیا همه ی گربه ها بی چشم و رو اند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گربه ی بی ادب سیاه من که بعد یه عمر پیش من زندگی کردن دیروز دستمو خیلی وحشیانه چنگ انداخت . داشتم بهش غذا می دادم که یهو دستمو چنگ انداخت بابا می گه می خواسته باهام بازی کنه ولی من قبول ندارم به قول مامانم خوبه من تنها کسیم که از دستم غذا می خوره و باهام رفیقه و الا اگه بقیه بودن باهاشون چی کار می کرد . مامانم از اول اعتقاد داشت که سگ بهتر از گربه اس ولی من گربمو خیلی دوست دارم ( با اینکه دستمو چنگ انداخته ) تازه رنگ مورد علاقه ام هم هست . سیاه سیاه ......... هنوز بچه است من معتقدم این اگه اینجوری پیش بره به زودی تغییر گونه می ده جگوار می شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالاااااااااااااااااااا ادامه ی داستان :

البته دوباره می گم  : کسانی که کتاب را خوانده اند ایراد نگیرند این تنها خلاصه ای بدون جزییات از کتاب است و  نوشته ی یک ناوارد ( یعنی من ).

بر باد رفته ( قسمت دوم )

اثر مارگارت میچل

بعد از آمدن هم زمان بیو کوچک و ژنرال شرمن بی رحم اسکارلت واقعا نمی داند که چه باید بکند و به کجا باید برود . اگر بماند شرمن او و ملانی و بیو را می کشند و اگر برود کجا و چگونه برود ؟؟؟؟ تارا ! بله باید به خانه ی پدری برود آنجا مادری با دستان مهربان و پدری قدرتمند و کانون گرم خانواده وجود دارد . باید برود ولی چگونه ؟؟؟؟

اولین و تنها کسی که برای کمک به ذهن او راه می یابد رت باتلر است . او می تواند کمک کند .

وقتی رت در پی پیغام اسکارلت سر می رسد تنها اسب و گاری به همراه دارد که اسب آن هر لحظه ممکن است بمیرد و گاری اش از هم باز شود. اسب رت را برای کمک به جنگ گرفته اند و به گفته ی رت این اسب و گاری نیز دزدی است . تمام راهها در حال بسته شدن و انبار مهمات نیز توسط نیروهای خودی در حال انفجار است و تا تارا چندین کیلومتر راه .......

به هر زحمتی که هست رت آنها را به نیمه های راه می رساند ولی ناگهان آن هم هنگامی که هیچ کس تصورش را هم نمی کند وجدان خفته ی رت باتلر بیدار می شود که باعث شود رت آنها را همان جا رها کند و به کمک ارتش بشتابد ! مردی که جنگ و جنگاوران را مسخره می کرد در حالی که همه ی سربازان در حال فرار کردن هستند می خواهد به کمک ارتش برود و مهم تر از آن اسکارلت را با دو بچه و یک زن ضعیف در بین هزاران یانکی تنها بگذارد.   بله رت می رود و آنها را تنها می گذارد .

اسکارلت خود و بقیه را به تارا می رساند در حالی که در طی راه خانه ی تمام همسایگان و آشنایان را دیده که سوخته و از بین رفته اند . او برای زندگی دیگر تنها سه دلیل دارد مادر و  پدرش تارا و اشلی ! تارا سالم است ! چرا ؟؟

با فریاد خود را به داخل خانه می رساند و متوجه می شود که برای زنده بودن دیگر تنها دو دلیل برایش باقی مانده . تارا و اشلی !! بله مادرش مرده و پدرش در غم فوت مادر دیوانه شده است . دلایل برای زنده بودن تقریبا از بین رفته ولی مسئولیت برای زنده بودن هزاران برابر شده است . حتی تکه ای نان برای خوردن نیست خواهرانش حصبه دارند باید تارا را سر پا نگاه دارد و سلامتی ملانی و بیو را نیز تضمین کند . بله ! تمام این کارها را اسکارلت اوهارای لوس و نازپرورده باید انجام دهد. ولی فردا باید راجع به آن فکر کرد وقتی که کمتر عذابش دهد . فردا هم روزی است !

ماه ها می گذرد اسکارلت اوهارا آنقدر کار می کند که کف دستانش پینه می بندند و آنقدر حساب و کتاب خورد و خوراک را می کند که به یک کاسب واقعی تبدیل می شود. اوضاع تارا دیگر در حال بهتر شدن است . اسکارلت پنبه و سبزیجات کاشته است ولی هنوز به سختی شکم همه سیر می شود. اشلی بر گشته است ولی کمکی از او بر نمی آید هیچ بلکه دهان گشنه ی دیگری است که اسکارلت باید سیر کند . انگار اشلی تنها می تواند کتاب بخواند و کار دیگری از او بر نمی آید زیرا حتی کارهای کوچکی مثل هیزم شکنی که به او واگذار می شود در آخر به شکست و ضرر و زیان بر می خورد اما این دهان  گرسنه با بقیه فرق دارد اسکارلت آن را با شور و شوق سیر می کند .

جنگ تمام می شود . بله یانکی ها پیروز می شوند . سفیدهای آشغال ! دیگر یانکی ها و سیاه ها پست ها را بر عهده دارند و مالیات ها را تعیین می کنند . برای تارا سیصد دلار !

حتی فکر داشتن سیصد دلار هم به ذهن اسکارلت نمی رسد تا بخواهد آن را برای مالیات تامین کند. پول تنها چیزی است که می تواند جلوی حراج تارا را بگیرد ولی این روزها تنها سفیدها ی آشغال و رذل ها پول دارند . بله !!! رت باتلر در آتلانتا است و پول دارد ولی تنها پول یک سال مالیات دردی از تارا درمان نمی کند سال آینده چه می شود . اوضاع تارا آنقدر خوب نیست که سال دیگر بتواند مالیات را تامین کند . اسکارلت یک منبع پول دائمی میخواهد که تارا و اشلی _ دو امید زندگی اش را _ تامین کند . باید همسر رت شود !

از پرده های تارا لباس می دوزد  و سر و وضع خود را درست می کند . باید رت را فریب داد ! نباید بفهمد که اسکارلت در چه حالی است باید فکر کند همه چیز درست است بله باید فکر کند که اسکارلت برای خود رت به سمت او رفته و وقتی پیشنهاد ازدواج را داد همه چیز درست است.

به آتلانتا می رود ولی رت در زندان است و باید اعدام شود . او یک سیاه را کشته و باید اعدام شود . اسکارلت در بین جمعی از یانکی ها به ملاقات رت میرود . اوضاع خوب پیش می رود اسکارلت هنرپیشه ی خوبی است .همه چیز عالی است اسکارلت در حال دست یابی به هدفش است ولی ........ دستهایی که رت قصد دارد آنها را ببوسد دستهای یک خانم نجیب زاده نیست . دستهای شخصی است که از کار در حال از هم پاشیدن است .

نقشه اش لو می رود منبع دائمی پول به دست نمی آید هیچ حالا دیگر سیصد دلار مالیات را هم ندارد.

بیرون از زندان فرانک کندی را می بیند نامزد خواهرش سوالن . فرانکی که در طی جنگ حتی یک سنت پول هم نداشت حالا دارای یک مغازه ی بزرگ و نصف یک کارگاه اره کشی است آن هم در زمان بازسازی که همه به چوب احتیاج دارند. در واقع پولدار است ! منبع دائمی پول ! مهم نیست که نامزد سوالن است . اسکارلت به فرانک می گوید که سوالن با کس دیگری ازدواج کرده است و در همان سفر به آتلانتا با فرانک کندی ازدواج می کند. پول مالیات به دست آمد . خانم اسکارلت اوهارا هامیلتون کندی ! ...................

ادامه دارد ......... تازه ادامه اش قشنگه ........

حتی اگر بمیرم پیروزم.سبا 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 50 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gone_with_the_wind

يكي ديوانه اي آتش بر افروخت زآن هنگامه جان خويش را سوخت همه خاكسترش را باد مي برد وجودش را جهان از ياد مي برد تو همچون آتشي اي عشق جانسوز من آن ديوانه مرد آتش افروز من آن ديوانه آتش پرستم در اين آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم كه بوي عشق برخيزد ز جانم خوشم با اين چنين ديوانگي ها كه مي خندم به آن فرزانگي به غير از مردن و از ياد رفتن غباري گشتن و بر باد رفتن در اين عالم سرانجامي نداريم چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم لهيبي همچو آه تيره روزان بساز اي عشق و جانم را بسوزان بيا آتش بزن خاكسترم كن مسم در بوته هستيي زرم كن... نيما

gone_with_the_wind

سلام٬ سبا جان چرا آپ نميکنی؟ نکنه منتظری من حرفام تموم بشه بعدا آپ کنی خلاصه اگه به اين اميد هستی من حرف زياد دارم... بگو اون شخص زودتر بياد. نيما

حديث عشق

هوالمحبوب سلام مطالب جالبی بود موفق باشی نزدیک است خدا ودست یافتن به او دشوار اما هر آنجا که خطر است نجات دهنده نیز سر بر می دارد من به روزم یه سری بزن مرسی موفق باشید

پانتی

سلام سبايی. اصلا راضی نبودم که به خاطر نبودن من، قسمت سوم بربادرفته رو نزاری. شرمندم کردی. خوب حالا که اومدم شدیدا منتظرم که قسمت سومش رو بخونم.

گلی

سلام خوشحال شدم اومدی من بيشتر ديگه تو اين سايتم ................................ راستي منم از نيلوفر ناراحات شدم من آپم بيا به مائده هم سفارش بكن راستي برو ميلم هم بخون

gone_with_the_wind

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم . اما وقتی دهان گشودم زبانم بند آمده بود . پیش از آنکه عشق را بشناسم عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم . اما شناختن را که آموختم کلمات در دهانم ماسید . و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند.

سارا

هوووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااا بالاخره تونستم صفحه ی نظراننو باز کنم سلام یا علی با علی دوشنبه (فردا) فرهنگسرای اندیشه خیابون شریعتی فرزاد حسنیه گل به همراه گروه هفتایی از ساعت 6 تا 8 اگه میای خبرم کن بچه ..!!! راستی من آپم زووووووووووووووووووووود باش بیا هم بخون هم کامنت بزار هم یاد بگیر که زود به زود آپ کنی مثله من منتظرتمممممممممممممممممممممممممماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو بیییییییییییییییییییییییییی

سارا

راستی اين دومين باره ميام وبلاگت می گم سر بزن نمی زنی اين دفه اگه نيای باور کن ديگه نميام باور کن !!!

مطهره

سلام..من فکر کردم پست جديد گذاشتی ..ولی خبری نيست که!

نوا

سلام خوبی عزيزيم خيلی وب جالبی داری تبريک می گم.يه ذره کتابهای ادبی معرفی کن.اميدوارم هميشه پيروز باشی حتی در مرگ دوست دارم